35.jpg

محمد عابد الجابري[1]

مترجم: كاميار صداقت ثمرحسيني  


 1 ـ طرح « علم جديد » : موضوع

اكتشاف يك علم جديد امري بسيار مهم به ويژه در زماني است كه مردم معتقد به تمام و كمال رسيدن علوم بوده و بر اين باور باشند كه قدماء ديگر مجالي براي متاخران به جهت افزودن عرصه اي در علم ومعرفت نگذاشته اند. اما ابن خلدون با اعتماد به نفس و در حالي كه از علوم مختلف دوران خويش با خبر است لحظه اي در بيان يافتن علمي جديد كه خداوند به او الهام نموده است، ترديد به خود راه نمي دهد. اين اكتشاف بسيار معتبر و در آن نه از « معلم اول » و نه « از حكماي ايراني » و نه « از دانشمندان اسلام » تقليد ننموده است.

اما ابن خلدون كه در همه ي نظرات و انديشه هايش ملتزم به رعايت منطق بود، بايد در ابتدا اثبات مي كرد كه آنچه كه كشف نموده « علم » و شايسته ي عنوان علم مي باشد و در درجه ي بعد اثبات نمايد كه آن علمي جديد بوده كه متقدمان بدان دست نيافته بودند و اينكه اين علم داراي اختلافي ماهوي با ديگر علوم رايج تا دوران او مي باشد. اين امور يگانه راه اثبات مشروعيت اين علم بر اساس قوانين متداول منطقي هستند.

اهميت مساله ي اول از اين جهت است كه حال كه علم نوين ابن خلدون دربردارنده ي شروط علم باشد، آن شروط چيستند؟

منطق دانان قديم معتقد بودند كه هر علم برهاني داراي چهار ركن مي باشد: موضوع ، اعراض ذاتيه ، مسائل و مبادي يا مقدمات. در زمينه ي موضوع مساله مشخص است. غزالي مي گويد :

« هر علمي حتما داراي موضوعي است كه در آن بررسي مي شود و يافتن احكام آن مد نظر مي باشد. مانند بدن انسان براي طب و اندازه براي هندسه، عدد براي حساب، نغمه براي موسيقي، افعال مكلفين براي فقه. هريك از اين علوم اثبات موضوعات دروني خود را بر متكفل خود الزام نمي نمايد. پس فقيه لازم نيست كه به اثبات اين امر بپردازد كه براي انسان عملي الزامي است يا هندسه دان اثبات كند كه مقدار عرض موجود بوده بلكه آن امور در علم ديگري مورد اثبات قرار مي گيرد. »[2]

اما مراد اعراض ذاتيه[3] « خواصي است كه در موضوع آن علم و نه در خارج از آن قرار دارند. مانند مثلث و مربع براي برخي مقادير و خميدگي و راستي براي بعضي و آنها اعراض ذاتي علم هندسه مي باشند. و مانند زوج و فرد بودن براي عدد و اتفاق و اختلاف يا به عبارت ديگر هماهنگي براي آوازها و مانند بيماري و تندرستي براي حيوان و حتما بايد در اول هر علم حدود اعراض ذاتيه ي آن ادراك گردد. اما وجود اعراض ذاتيه در موضوعات از كل آن علم مستفاد مي گردد. چه آنكه مراد علم اقامه ي براهن بر آن است.

اما مسائل عبارتند از اجتماع اعراض ذاتيه با موضوعات كه مطلوب هر علم است. و از آن در علم جستجو مي شود. ( ... ) هر مساله ي برهاني در علم يا موضوع اش موضوع آن علم يا اعراض ذاتيه در موضوع آن علم است. » به اين معنا كه بحث و برهان در هر علم بر حول بيان اعراض ذاتيه خاص به موضوع آن علم و شرح و اثبات نسبتش با آن ، سپس مطالعه ي اين اعراض ذاتيه و بيان خواص و احوال آن است.

پايه ي چهارم و آخري مبادي است كه « مراد ما از آن مقدمات مسلمي است كه در آن علم موجود است كه مسايل آن علم و نه مسايل در آن علم را اثبات مي نمايد. »[4] و مبادي برهان يا مقدمات آن يا از اوليات عقلي محض بوده و يا متشكل از قضاياي تجربي ضروري و يا از قبيل حدسيات است.

اين شروطي است كه لازم است كه در هر علم برهاني بنا بر منطق قديم رعايت گردد. و ما به جهت روشن شدن دو مسئله ي اساسي آن را بيان نموديم اول اينكه علم در اين مفهوم به بحث درباره ي خواص اشيايي كه موضوع خود را شكل مي دهد و نه درباره ي ارتباطات ميان آنها مي پردازد. بنابراين هدف كشف طبايع اشياء و نه قوانيني است كه در آن حكم شده و يا برخي را به برخي ديگر پيوند مي دهد. مساله ي دوم به روش باز مي گردد. علوم برهاني علوم استدلالي هستند: اول مقدمات و سپس نتايج و اين علوم بر استقراء متكي نمي باشند مگر از آن جنبه كه بر اثبات مبادي و افكاري كه پيش تر گذشت ياري رساند.

بر اساس اين تصور از « علم » و مبتني بر آن شروط ابن خلدون علم نوين خود ـ علم عمران ـ را بنا نهاده است. و تاكيد دارد كه در اين علم شروط مذكور رعايت شده است. چنانكه مي نويسد: « گويا اين علم [5]مستقلي باشد چه آنكه داراي موضوعي است كه عبارت از عمران بشري و اجتماع انساني بوده و داراي مسائلي است كه عبارت است از بيان عوارض و كيفياتي كه يكي پس از ديگري به ذات عمران مي پيوندد و اين شان هر علمي چه وضعي و يا عقلي مي باشد. »

در اين هنگام مسئله ي اصلي در علم عمران شامل بحث درباره ي اعراض ذاتيه اي است كه به اجتماع بشري يعني پديده هاي اجتماعي مربوط مي گردد. اما اين بحث متوجه قوانيني كه چنين عمل مي كند نمي باشد. بلكه چنانكه در ادامه بيان خواهيم داشت اشاره دارد كه اين پديده ها به شكل « بالطبع » در عمران بشري روي مي دهد. اما ابن خلدون درباره ي نوع اين عوارض ذاتيه در جاي ديگري مثال هايي را برايمان آورده است. آنجا كه مي نويسد:

« بدان كه حقيقت تاريخ خبر دادن از اجتماع انساني يي است كه عمران عالم بوده و كيفياتي كه بر طبيعت اين عمران عارض مي شود. مانند توحش ، همزيستي ، عصبيت ها و غلبه ي برخي از انسان ها بر برخي ديگر و نتايج آن نظير ايجاد حكمراني و دولت و مراتب آن و ( نيز ) آنچه كه انسان ها با كار و تلاش به خود منتسب مي نمايند مانند كسب و معاش و علوم[6] و صنايع و ديگر كيفياتي كه در اين عمران روي مي دهد. ( ج 1 ، ص 409 )

اين امر به موضوع اين علم و اعراض ذاتيه و مسائل اين علم مي پردازد. اما ابن خلدون از مقدماتي كه پايه ي برهان در علم عمران مي باشد، به شكل مستقيم اشاره اي نمي نمايد. اما دائما تاكيد دارد كه برهان هايش به شكل « وجودي » و طبيعي مي باشند. چرا كه مستند بر واقعيت اجتماعي اي است كه روي مي دهد. از اينجا مبادي در علم عمران قضاياي طبيعي يي هستند كه يقين به آن از حس و عقل با هم يعني از مشاهده و تكرار كسب شده است. به عنوان مثال مي توان به اين قضيه اشاره نمود كه ابن خلدون در بسياري از براهين خود به « مدني بالطبع بودن انسان » استناد نموده است. پس او نمي تواند وجود انسان را جز در اجتماع تصور نمايد. لذا به جهت كمال اجتماع نيازمند وازعي است كه به دفع دشمني ميان انسان ها بپردازد و آن وازع پادشاه و سلطان است. اين قضيه از اوليات عقلي نيست. چرا كه مي تواند انسان را بدون اجتماع و اجتماع را بدون سلطه يا حكمراني در نظر آورد. اما آن قضيه اي تجربي و يا يكي از بديهيات حس و تجربه است. [7]

پس در علم عمران شروط مطلوب علم جمع شده و مي توان آنرا سزاوار علم دانست. اما آيا براستي علم عمران علمي نوين است؟ به جهت پاسخ به اين پرسش ضرورتي به مقايسه ي آن با همه ي علوم متداول نداريم.. بلكه اثبات تفاوت موضوع و غايت آن با علومي كه احتمال تلبس در آن مي رود كافي خواهد بود. در راس اين علوم دو علم خطابه و سياست مدني قرار دارد. كه وجه تفاوت ميان آنها با علم عمران بسيار روشن است. چه آنكه علم خطابه « عبارت است از سخنان اقناع كننده ي سودمند به جهت جذب توده ي مردم به سوي يك نظر و يا دور گرداندن ايشان از آن مي باشد. پس خطابه يكي از علوم منطقي است و تفاوت آشكاري است ميان جذب نمودن مردم با بيان آنچه كه به اقتضاي طبع اجتماع انساني در آن روي مي دهد. اما علم سياست مدني متوجه « تدبير منزل  يا مدينه بنا برمقتضاي اخلاق و حكمت بوده تا  توده ي مردم را به شيوه اي كه متضمن حفظ نوع و بقاي او باشد، وادار كنند. اين امر كاملا با هدف علم عمران مخالف است. سياست مدني متوجه آن چيزي است كه سزاوار بودن است در حالي كه علم عمران از هست ها بحث مي نمايد. لذا موضوع علم عمران از اين دو علمي كه امكان همانندي آن مي رفت، متفاوت خواهد بود.

البته مسايلي وجود دارد كه به شكل عرض در براهين دانشمندان به كار مي رود و مشابه مسايل علم عمران در موضوع و هدف است. مانند آن برخي سخنان حكماء و برخي ابواب فقهي درباره ي اموري است كه با مسايل اجتماعي و سياسي علم جديد عمران در پيوند مي باشد. اما هيچكدام به اين موضوعات به عنوان مطالعه اي مستقل وارد نشدند. بلكه آن را به شكل عرض و در ضمن مناسبات مختلف بيان داشته اند. نزديك ترين كتاب به علم عمران كتاب « سراج الملوك » ابي بكر طرطوشي است كه به بيان خود ابن خلدون « باب هاي آن كتاب به باب ها و مسايل كتاب ما نزديك است. اما او به اصل مطلب نرسيده و روش درستي را بر نگزيده ، مسايل را به مقدار كافي باز نكرده و دلايل را روشن ننموده است. او بابي براي مسايل مي گشايد ، احاديث و اخبار بسيار آورده و كلمات قصار گوناگوني از حكماي فارس ... و هند ... و ديگران بيان كرده اما در آن به ميزان كافي پژوهش ننموده و پرده هاي ابهام را با براهين طبيعي رفع نمي كند. كتاب او نقل و تلفيقي از مطالب پندآميز است. » ( ج 1 ، ص 417 )

به وضوح ابن خلدون معتقد است كه تفاوت اساسي بين علم جديد و بين كتاب سياست طرطوشي موجود بوده و اين تفاوت نه تنها در موضوع و يا مسائل آنها، بلكه در روش نيز مي باشد. موضوع كتاب طرطوشي عبارت از قضاياي حكمراني، سياست ملوك و آداب آن ، مزاياي حكومت صالح و قواعدي است كه رعايت آن در تدبير شئون رعايا بر حاكمان واجب مي باشد. نيز طرطوشي به مراتب سلطانيه و وظايف حكومت و امور مالي دولت و سپاه آن و ديگر امور مربوط به تدبير حكومت پرداخته است.[8] اين مسايل بخشي از مسايلي است كه در علم عمران بحث شده و بلكه محور اساسي مباحث ابن خلدون در مقدمه ي خود مي باشد. لذا ابن خلدون اعتراف مي كند كه طرطوشي به تصور علم جديد او بسيار نزديك شده بود. با اين حال صاحب علم عمران به تفاوت جوهري موجود ميان مقدمه ي خود با كتاب سراج الملوك آگاه است. طرطوشي در كتاب خود بر همان مسلك گذشتگان رفته است. او ابتدا مساله اي را به عنوان موضوع بحث بيان نموده و سپس از احاديث و نوشته ها بسيار مي آورد. ... » لذا طريقه ي او روش وعظ مستند بر اقناع خطابي و نه بر برهان عقلي است. اما ابن خلدون روش ديگري را انتخاب مي كند كه بدنبال مطالعه ي پديده ها به همان صورتي كه هستند، مي باشد و در نتايجي كه تقرير مي نمايد، بر برهان اعتماد و نه بر اقناع خطابي اعتماد دارد. پس اين روش و طبيعت و ويژگي هاي آن چيست؟

2. علم عمران ... و طبيعيات: روش

علوم انساني تا همين اواخر تابع علوم طبيعي بود. اين حقيقتي است كه تاريخ علوم به ويژه جامعه شناسي معاصر بر آن تاكيد مي نمايد. بيشتر كساني كه در پيشرفت مطالعات اجتماعي معاصر نقش آفرين بوده اند، و قبل از آنكه به صورت نهايي به دست دوركهايم مستقل گردد، به پديدهاي اجتماعي چنان مي نگريستند كه برگرفته از تصور ايشان از طبيعت و پديده هاي طبيعي بود. اينچنين جامعه شناسي معاصر گرايش هاي « بيولوژي » ( اسپنسر ) و مكانيكي آلي ( هاريت و بارسيلو ) ... را شناخت. [9] و حتي آگوست كنت كه عملاً موسس جامعه شناسي به شمار مي رود، از اين تفكر خارج نگرديد. او تصور مي نمود كه علم جديد وي همانند علوم طبيعي به ويژه « فيزيك » مي باشد. لذا پيش از آنكه علم نوين خود را جامعه شناسي بنهد، فيزيك اجتماعي نهاده بود.

و قابل توجه اينكه ابن خلدون نيز چنين كرده بود. او نيز تصور مي نمود كه علم جديدش همانند طبيعيات دورانش است كه در واقع در امتداد طبيعيات ارسطو قرار دارد. توجه به اين امر در فهم بهتري از تصور ابن خلدون از عمران بشري و عوارض ذاتي آن بسيار ياري مي رساند. در نتيجه پرتوهاي روشن كننده ي حقيقت علم عمران خلدوني از نظر موضوع، روش و غايت  بر ما تابيده مي شود.

منطق دانان پيشين علم طبيعي را علمي مي دانستند كه در جسم عالم و در احوالي از قبيل سكون و حركت و دگرگوني كه بر آن عارض مي گردد، بحث مي نمايد [10] و ابن خلدون علم عمران را علمي مي داند كه در عمران بشري كه مي توان آن را جسم اجتماعي نيز ناميد، و در احوالي كه بر آن عارض مي شود نظير توحش ، تانس ، عصبيت ها و حكمراني ... به مطالعه مي پردازد. پس همچناني كه علم طبيعت قديم در طبائع ماده يعني خصايص ملازم با آن و يا اعراض ذاتيه اي كه بالطبع روي مي دادند، بحث مي كند، علم عمران نيز در باره ي طبائع عمران بحث مي كند. و معناي طبائع در اينجا در تصور ابن خلدون از اجتماع بشري بسيار مهم است. و آن همان تصور دانشمندان طبيعت قديم از طبائع ماده است. آنها بر اين باور بودند كه حركت، سكون و دگرگوني در درون جسم طبيعي و به شكلي بالطبع و نه به عمل عوامل خارجي و نه به عمل پيوندهاي برپا ميان اشياء در طبيعت انجام روي مي دهد. مثلاً حركت سنگ به سوي پايين « بالطبع » به سبب چيزي است كه در درون سنگ مي باشد دليل آن اموري چون « هوايي كه آن را به پايين دفع كرده و يا جاذبه ي زمين » [11] نيست. و اين امر همانگونه در پديده هاي عمراني از پديده ي اجتماع تا پديده ي دولت موجود است. پس همانگونه آن از طبيعت انسان اجتماع و تعاون به جهت تحصيل غذا و دفاع بر ضد دشمني حيوانات در برابر اوست. لذا در او همچنين طبع حيواني دشمني موجود است. از اين رو انسان ها « بنا بر طبيعت در هر اجتماعي نيازمند وازع و حاكمي مي باشند كه برخي را از برخي ديگر باز دارد. » ( ج 2، ص 439 ) و او پادشاه است. و از اين رو همچنان كه حكمراني طبيعي در اجتماع بشري است. پس « عوارضي كه بيانگر فرتوتي دولت مي باشند ... بالطبع براي دولت روي داده و همه ي انها از امور طبيعي هستند و اگر فرتوتي در دولت طبيعي باشد، وقوع آن به مثابه ي وقوع ديگر امور طبيعي خواهد بود. چنانكه پيري به مزاج حيواني واقع مي گردد. » ( ج 2، ص 692 ) پس مساله در اين حال قضيه ي شروط معيني نيست كه با پيدايش آن نتايج معيني به وجود آيد و هنگامي كه از ميان بروند، آن نتايج از ميان مي روند. بلكه مساله در اينجا مساله ي طبع است كه ملازم پديده ي اجتماعي است تا هنگامي كه موجود باشد.

بله ، اعراضي هم هستند كه ملازمت ذاتي با شيء ندارند. اعراضي كه جدا از آن و با فعل عوامل خارجي روي مي دهند و با زوال عوامل خارجي از ميان مي روند. علم طبيعي بحث از اين اعراض جداگانه نمي نمايد. زيرا علم حقيقي بنا بر معناي قديم، علم به امور ثابت يعني بالطبع است و اين شأن علم عمران است كه به بحث درباره ي « آنچه محلق به عمران از احوال ذاتي و مقتضاي طبعش مي شود. » مي پردازد. اما آنچه كه عارض نمي باشد، يعني عرض جدا از آن ، پس آن « در خور توجه نيست » مثل آن مانند « آنچيزي است كه ممكن نيست بر آن عارض گردد »

اكنون روشن مي گردد كه هدف ابن خلدون از مطالعه ي پديده هاي اجتماعي، شناخت قوانين حاكم بر آن ، آنگونه كه مراد بسياري از پژوهشگران است، نمي باشد. بلكه هدف او بيان اموري است كه در عمران به مقتضاي طبعشان در عمران روي مي دهد. و تفاوت بزرگي بين انديشه ي قانون به معناي امروزين، و انديشه ي طبع بنا بر فهم پيشينيان موجود است. انديشه ي قانون به اعتباري علاقه ي ضروري بين دو واقعه و يا مجموعه اي از وقايع است كه نبوده اند پس از آنكه اين ارتباط آشكار گرديد و ارتباطي بين اشياء متاثر از توجه دانشمندان نمي باشند. و توجه ايشان به مطالعه ي ويژگي هاي اشياء معطوف است. ويژگي هاي ثابتي كه همواره با آن همراه است و « طبيعت » آن را تشكيل مي دهد.

ابن خلدون در بناي علم نوين خود بر اساس طبيعيات دوران خود فراتر مي رود. همانگونه كه بحث در طبيعيات شامل اولا بحث در آنچه كه ساير اجسام ملحق گرديده و در ادامه بحث در امور اخص مانند نظر در حكم بسيط و مركب مي باشد علم عمران نيز با بحث درباره ي عمران بشري به طور كلي ( ضرورت اجتماع و سلطه، مناطق عمران در زمين، نقش هوا در اخلاق مردمان و احوالاتشان، تاثير حاصلخيزي و گرسنگي ... تاثير عالم بالا ... و در ادامه به بحث درباره ي عمران بسيط ( عمران بدوي ) و سپس درباره ي عمران مركب ( عمران شهري ) مي پردازد. و اين همه ي آن نيست. همچنان كه براي جسم ماده و صورت موجود است، عمران نيز داراي ماده و صورت است. ماده ي آن اجتماع بشري است و صورت آن دولت است. و همچنانكه ماده بدون صورت موجود نمي باشد، ممكن نيست كه عمران بدون حكمراني و دولت باشد: « به درستي كه دولت و حكمراني براي عمران به مثابه ي صورت براي ماده است و آن شكل نگهدارنده ي نوع آن براي وجودش است. و در علوم حكمت تقرير يافته است كه نمي توان يكي را از ديگري جدا ساخت. پس دولت بدون عمران قابل تصور نيست و عمران بدون دولت و حكمراني محال است. ... » ( ج 3، ص 883 ) و  عمر دولت و مدت دوران آن نيز چنين است كه تابع نيروي عصبيت مي باشد: « زيرا عمر حادث بنا بر نيروي مزاج آن مي باشد و مزاج دولت با عصبيت است. پس هر گاه عصبيت نيرومند باشد، مزاج تابع آن خواهد بود و عمر طولاني خواهد داشت. » ( ج 2، ص 475 )

اكنون از همه ي مطالب بيان شده درصدد گرفتن نتيجه ي مهمي مي باشيم و آن اينكه بر خلاف نظر برخي از پژوهشگران، ابن خلدون به شكل كاملي از فضاي تفكر پيشين خارج نشده و توجه او به عرصه ي سياست و جامعه و حكمراني بر مبناي قالب هاي انديشه ي رايج در آن دوران يعني منطق ارسطويي قرار داشته است. و اگر چه ابن خلدون معتقد بود كه « صناعت منطق ايمن از اشتباه نيست به جهت كثرت انتزاع و دوري آن از محسوس » و در نتيجه مناسب در عرصه ي سياست نمي باشد. زيرا «  سياست صاحب خود را به مراعات امر موجود در خارج و آنچه بدان ملحق مي گردد و از آن تبعيت مي نمايد ، الزام مي نمايد. زيرا سياست امري پوشيده است و شايد در آم اموري يافت گردد كه نتوان آنرا به شبه يا مثالي ملحق نمود و منافي ذهني است كه درصدد تطبيق آن كلي بر سياست مي باشند. » برغم آنكه قياس را مناسب عرصه ي عمران نمي داند: « و نمي توان چيزي از احوال عمران را بر ديگري قياس نمود. زيرا اگر چه شباهت هايي به يكديگر دارند، چه بسا كه اختلافاتي هم با يكديگر دارا باشند. لذا دانشمندان به سبب عادت به تعميم احكام و قياس آنها به يكديگر، اگر وارد سياست شود، مسايل آنرا در قالب نظريات و نوع استدلال خود ريخته و در نتيجه دچار اشتباهات بسياري مي شوند كه نمي توان بر ايشان اعتماد نمود. ... » ( ج 4، ص 246 ) با اين همه ابن خلدون در تصور خود از عمران بشري و « عوارض ذاتي آن » متوسل به مقولات منطق قديم مي شود. [12]

بله، ابن خلدون متوجه اين نكته شده بود كه در عرصه ي مباحث اجتماعي لازم است كه مراعات امكان واقعي آن و نه « امكان عقلي مطلق ، زيرا تعريفي از امور واقع را در نظر نمي گيرد. » چنانكه پيش تر از آن بيان نموديم. اما، چه احساس شود و يا نشود، امكان واقعي تابع قالب هاي فكري معيني است. قالب هايي كه « برتر از واقعيت » است و آن تا ميزاني است كه اگر ملاحظات سياسي و اجتماعي ابن خلدون را از اين قالب ها برداريم، خود را در برابر « وصف توپوگرافي » از برخي از حوادث اجتماعي و تاريخي مي يابيم. از اينجا نظريات ابن خلدون آن اتصالي كه بر پايه ي آن نظريات به هم پيوسته ي آن تا اندازه ي زيادي از ميان مي رود. و اين صريحاً به اين معناست كه صاحب مقدمه داراي شيوه ي خالص تجربي نيست. همچنان كه برخي از پژوهشگران تاكيد مي نمايند، او به جهت استنباط و نتيجه گيري بر استقراء تكيه نمي كند. بلكه گاهي ابتدا « نتايج » را بيان كرده و سپس به استقراء وقايع به منظور تاييد صحت آن مبادرت مي نمايد. در آن در ابتدا مبادي يا احكام عامي است. سپس كوششي است براي آوردن برهان بر درستي آن مبتني بر مقدماتي كه پيش تر تقرير نموده بود. و مثال هاي برگزيده اي از وقايع تاريخ ، انتخابي كه گاه خالي از تدبير و فكر است. استقراء در اينجا اساسي براي برهان نيست. بلكه از جهتي مكمل آن است. و از جهت ديگر مفسر مبدأ عامي است كه مقرر مي گردد. و اين چيزي است كه روش ابن خلدون را نه استقراي تجربي و نه استنباطي محض قرار مي دهدو به عبارت ديگر روش او تركيبي از آن دو است.

ـ و آن روش استقراي تاريخي است. زيرا بر برهاني مبتني بر استقراي همه ي  وقايع تاريخي در پيوستگي زماني قرار دارد. ابن خلدون در پديده هاي عمران يكي پس از ديگري بنا بر تقدم زماني تتبع نموده است. لذا از عمران بدوي و عوارض ذاتي آن مانند نَسُب و حُسُب و عصبيت و سپس غلبه نمودن و حكمراني و پادشاهي و دولت تتبع مي نمايد. تا آنكه وارد عمران شهري شده و آنچه اختصاص پيدا مي كند به بناي شهرها و امصار و آنچه كه از اصطكاك و تبادل مهارت ها ، چيزي كه نتيجه ي آن عوارض خاصي از اين نوع از عمران مانند صناعات و كارها، علم و آموزش و فعاليت فكري بنا بر وجه عموم . از اين زاويه او ظاهر مي شود به سان كسي كه پديده هاي عمران را تاريخ نگاري كرده چنانكه برخي از پژوهشگران مقدمه ي ابن خلدون را نوعي از « تاريخ تمدن » مي دانند.

از اين رو با نگاه به مقدمه ي ابن خلدون از اين زاويه، جايز است كه همصدا با دكتر عبدالرحمن بدوي بگوييم كه ابن خلدون « داراي روشي تطبيقي است. و فاقد ديدگاه هاي عامي در رابطه با دولت و نظم سياسي و نمونه هاي عام از جامعه ي انساني است. بحث او بحثي اثباتي، « توپولوژي » وصفي است. ( ... ) پس هدف او وضع فلسفه ي سياسي و يا تمدني نيست. بلكه برقراري بحثي در « مونوگرافي » اثباتي و تطبيقي در جامعه ي اسلامي و در تطور تاريخي آن تا دورانش است. [13]

ـ اما ابن خلدون تنها بر اين روش تاريخي ـ استقرايي ـ وصفي اتكاء ننموده و همچنين تا ميزان بسياري بر استنباط متكي است. ابن خلدون تنها به بيان آنچه كه اتفاق افتاده نمي پردازد، بلكه بسيار مايل به قرار دادن واقعه در چهارچوب عامي است كه آن را تقرير مي نمايدابتدا او شروع مي كند از تقرير مبدء يا نظريه و غالبا آن را عنوان فصول خود قرار مي دهد. سپس برهاني بر آن مبدء يا نظريه را پايه گذاري مي كند مستند به آنچه كه پيشتر از مسلمات بيان داشته بود. و يا نتايجي كه پيش از آن بر آنها برهان آورده بود. و نظر و برهان خود را با مثال هاي تاريخي و اجتماعي مستحكم مي نمايد. و بدون نگراني از اينكه روش ابن خلدون از اين زاويه شبيه تر به روش هندسي است كه بر پا مي شود از حيث شكل اولا به بيان نظريه اش و سپس برهان و مثال و از حيث « جوهر » بر همه ي مبادي و مسلمات ... اعتماد دارد. اما با تفاوتي اساسي و آن اينكه هندسه مستند به مبادي و مسلمات عقلي مي شود در حالي كه همانگونه كه بيان نموديم، ابن خلدون استناد به براهيني مبتني بر قضاياي تجربي مي نمايد.

روش استدلالي ـ تجربي ـ تاريخي توامان با هم مذكور،[14] منجر به تشويش زيادي در مقدمه ي ابن خلدون شده است. و ابهام زيادي بر افكار و نظريات او بوجود آورده است. روش تجربي ـ تاريخي فاقد روشي استدلالي است كه آن را به هم پيوسته و مظاهر انسجام آن از ميان رفته است. همچنانكه روش استنباطي از زاويه اي بر تفكيك روش تجربي ـ تاريخي و تحميل آنچه در توانايي اش نيست. چيزي كه اثر آن در فصول مقدمه منعكس شده است. و انديشه هاي موجود در آن را گاه به صورت متناقض و جدا از هم نشان مي دهد كه به اجزايي تقسيم شده اند كه نخ رابط آنها پنهان مي باشد. و اين امر به وحدت انديشه و وحدت موضوع ضرر مي رساند. حداقل به نسبت پژوهشگري كه خودش را مكلف به سختي بارها مطالعه ي مقدمه ي ابن خلدون ننموده باشد تا در خلال چندين بار مطالعه ي آن بتواند با گذر از تقسيمات و فروعات آن افكار ابن خلدون را در كليت و وحدت ديوارهاي آن و تناسب جدلي آن پي گيرد. مقدمه ي ابن خلدون بيشتر به هرمي با بنياني محكم مي ماند كه ديواره هايي پيوسته داشته و اجزايي متناسب دارد. ... اما اين پيوستگي و تناسب در برگ هايي رنگين وپنهان گرديده است. شلوغي رنگ ها و اشكال در همه ي جوانب اين هرم قرار دارد. كسي كه به ظاهر آن اكتفا نمايد، چيزي جز رنگ هاي در هم آميخته و تصاوير مختلف را نمي بيند. از اين رو تصويري واحد را بر او تحميل شده و خيال مي كند كه اين همه ي آن هرم است. اما آنكه با تعمق بدان بنگرد، و اساس و اركان آن را تفحص نمايد، بي درنگ در مقدمه ساختار به هم پيوسته ي هرمي را وضع مي نمايد كه در آن هر خشتي را در جاي شايسته ي خود قرار مي دهد.

اين ساختار هرمي چيست و قواعد و اساس آن كدام ها هستند، موضوعي كه در فصل بعدي بدان مي پردازيم.

 


[1]  اين نوشتار ترجمه اي از اين منبع است:

محمد عابد الجابري: 2001. فكر ابن خلدون العصبية و الدولة معالم نظرية خلدونية في التاريخ الاسلامي. ( ط 7 ) مركز دراسات الوحدة العربية، ص 103 ـ 111. ( الفصل السادس ـ علم العمران موضوعا و منهاجا ) اين ترجمه قبلا به چاپ رسيده است.

[2] ابو حامد محمد بن محمد الغزالي، مقاصد الفلاسفة في المنطق و الحكمة الالهية و الحكمة الطبيعة، تحقيق سليمان دنيا ( القاهرة: دار المعارف، 1961 ) ، ص 122. ما بر اين باوريم كه ابن خلدون بر اين كتاب و نيز كتاب معيار العلم في فن المنطق كه آن نيز از غزالي است، در مطالعات منطقي و در تعيين علم نوين خود بر فضاي منطق قديم  اتكا نموده است.

[3]  به معناي اعراض ذاتي در ملحق اصطلاحات مراجعه شود. ( اين ملحق در اين مجموعه تحت عنوان فرهنگ اصطلاحات علم عمران به چاپ رسيده است. مترجم )

[4]  الغزالي، همان منبع، ص 122 ـ 125.

[5] اين اشاره به معيار صحيح كه از آن سخن مي راند، در عبارت پيشين گذشت. ج 1، ص 413. و اشاره ي هذا در « و كأن هذا » به علم عمران باز مي گردد نه اينكه مطابق نظر برخي ( مانند لاگوست )  به  تاريخ باز گردد:

Yves Lacoste, Ibn Khaldoun: naissance de I`histoire passe du Tiers- monde ( Paris: Maspero 1966 ) . p. 190. et Mohamed Aziz Lahbabi. Ibn Khaldun. Presentaion. Choix de textes. Bibliographie par Mohamed – aziz Lahbabi. Philosophes de tous les temps. 47 ( Paris: Seghers. 1968 )

[6] ابن ازرق در نسخه ي خطي از او كه در كتابخانه ي عمومي رباط تحت عنوان « بدائع السلك في طبائع الملك » موجود است، اعراض ذاتي عمران را چنين بيان داشته است: « عوارض طبيعي اين اجتماع بر پنج قسم مي باشند:

باديه نشيني كه در دشت ها و كوه ها و مناطق كم آب و اطاف ريگزارهاست.

غلبه جويي: كه غايت آن حكمراني بر پايه ي عصبيت قاهر و پيروز است.

شهرنشيني:  در شهرهاي بزرگ و كوچك و روستاها و آبادي ها به جهت پناه و سنگر گرفتن

معاش: آنچه از رزق و درآمد و صناعت مورد تقاضاست.

اكتساب علوم: از حيث آموزش و كسب آن.

اما درباره ي اين كتاب آنكه ابن ازرق با اضافه نمودن برخي سخنان و حكمت هاي منسوب به حكماي ابران و يونان، به ارائه ي خلاصه اي از مقدمه ي ابن خلدون پرداخته است. ما در جاي ديگري درباره ي اين كتاب به بحث مي پردازيم.

[7]  ما مقدماتي را كه ابن خلدون مباحث خود در علم عمران را آغاز مي كند، از مقدماتي از اين نوع مي دانيم. يعني به مثابه ي مبادي يي است كه برهان در علم عمران بدان مستند مي شود. لازم به تاكيد است كه ابن خلدون تمامي فروع كتاب خود ، جز اين مقدمات ششگانه « فصول » ناميده است. براي شرح بيشتر در اين زمينه و درباره ي مضمون اين مقدمات ششگانه و ارتباط آن با ساختار هرمي علم عمران ابن خلدون به فصل بعدي مراجعه نماييد.

[8]  ابو بكر محمد بن الوليد الطرطوشي، سراج الملوك ( الاسكندرية: المطبعة الوطنية، طبعة أنطوان غندور، 1289 هـ )

[9]  سبيرو هاريت Spiru Haret استاد در مدرسه ي  پل ها و راه ها در بخارست كتابي تحت عنوان مكانيك اجتماعي در سال 1910 نگاشت. اما آنتونيو پروتوندو بارسيلو Antonio Portundo Y. Barcelo  استاد اسپانيايي در زمينه ي هندسه ي راه ها و پل ها در مادريد بود كه كتابي تحت عنوان « مباحتي در مكانيك اجتماعي » در سال 1925 منتشر ساخت. ر.ك: عبدالكريم اليافي، تمهيد في علم الاجتماع ( دمشق: مطبعة الجامعية السورية، 1958 )، ص 176.

[10] الغزالي. مقاصد الفلاسفة في المنطق و الحكمة الالهية و الحكمة الطبيعة، ص 303.

[11] همان منبع، ص 380 .

[12] علي الوردي در كتاب : منطق ابن خلدون في ضوء حضارته و شخصيته ( القاهرة: معهد الدراسات العربية العالية، مطبعة لجنة التاليف و الترجمة و النشر، 1962 ) معتقد است كه ابن خلدون بر فلسفه ي قديم به وجه عام و بر منطق ارسطويي به وجه خاص شوريده است. ( ص 2 ) و نيز مي نويسد: « ابن خلدون بر منطق صوري شوريد و او از انديشمندان مي خواهد تا منطق مادي را در اولويت قرار دهند. » ( ص 69 ) و اگر ما با استاد علي الوردي موافق باشيم كه ابن خلدون بيش ار منطق صوري به منطق مادي تمايل داشته است، اين بدان معنا نخواهد بود كه به شكل كاملي از فضاي انديشه ي پيشين رها شده باشد. و نه به اين معناست كه بر منطق ارسطويي به شيوه ي بيكن يا دكارت و ديگران از برجستگان نهضت بيداري فكري غرب شوريده باشد.

[13] عبدالرحمن بدوي، ابن خلدون و أرسطو : أعمال مهرجان ابن خلدون ( القاهرة: مركز البحوث الاجتماعية و الجنائية بالجمهورية العربية المتحدة ، { د. ت } ) ، ص 161 ـ 162.

[14] روش ابن خلدون بيشتر به روش اصولي ها مي ماند تا روش ديگران. استقراي او استقراي تجربي محض نمي باشد. بلكه چيزي شبيه به قياس اصولي است. علاوه بر آن بسياري از اصطلاحات « مربوط به عمران » او در اصل از اصطلاحات اصولي است. مانند: الضروري، الحاجي و الكمالي، و مانند عوارض ذاتي و همچنين نوع استعمال و مفهوم اصطلاحات العلة و السبب، السبر و التقسيم ...  به معاني اين اصطلاحات در ملحق مربوط به آن مراجعه نماييد.