نويسنده: دكتر قصي حسين

مترجم: كاميار صداقت ثمرحسيني

اين بخش ترجمه ي فصل سيزدهم كتاب « موسوعة الحضارة العربية ـ العصر الاندلسي تاليف دكتر قصي الحسين ، تحت عنوان « الحركة العلمية في الاندلس » صفحات 347 الي 377 مي باشد. مشخصات كامل اثر عبارت است از :

قصي الحسين: 2005 موسوعة الحضارة العربية ـ العصر الاندلسي ، بيروت ( الطبعة الاولي ) دارو مكتبة الهلال للطباعة و النشر ) 


 

علم هيئت:

در اندلس توجه زيادي به ستاره شناسي مبذول مي گرديد كه پس از نيمه ي سده ي دهم گسترش يافت. اين علوم از عنايت اميران و حكام قرطبه، اشبيليه و طليطله برخوردار بود. بيشتر علماي هيئت اندلسي با نظر ابو معشر بغدادي در اين گفته موافق بودند كه علل مهم ترين حوادث ناگوار بر انسان از زمان ولادت تا وفات به تاثير نجوم باز مي گردد. مطالعه ي اين علل، علم ستاره شناسي را بر آن داشت كه به مشخص كردن مراكز مكان ها در زمين و اندازه هاي طول و عرض آن بپردازد. از اين رو علم ستاره شناسي ( علم التنجيم ) پدر علم فلك گرديد. با نفوذ عوامل مؤثر شرقي از اسپانيا به غرب لاتيني، توجه ايشان به علم فلك و ستاره شناسي جلب شد و موجب گشت تا بيشتر كتاب هاي هيئت اسلامي در اسپانيا به زبان لاتيني ترجمه شوند. جداول فلكي آلفونسوي دهم در سده ي سيزده ميلادي و آنچه درباره ي هيئت به او نسبت داده شده، چيزي جز مثال هايي از هيئت { اسلامي } عربي در مرحله اي از تطور آن نمي باشد.

تأليفات علماي هيئت اندلسي بر اساس آثار همكاران و برادران هم دين شرقي شان بنا شده بود كه نظام ارسطو را مستقل از نظام بطلميوس بررسي كرده و به نام ارسطو به انتقاد از انديشه ي بطلميوس در تصوير حركات فلكي مي پرداختند. در صدر رجال اين عرصه در ميان اعراب اسپانيا « مجريطي » اهل قرطبه ( درگذشته به سال 1007 ) و زرقالي اهل طليطله ( در حدود 1029 – 1087 ) و ابن افلح اهل اشبيليه ( درگذشته بين 1140 و 1150 ) قرار دادند.

ابوالقاسم مسلمة المجريطي اولين دانشمند اسلامي پر منزلت اندلسي بود كه زيج خوارزمي را به دقت انجام داد و آن را بازنگري نمود و آن اولين زيجي است كه به دست مسلماني ايجاد گرديده و شايد اصول اين زيج از تقويم قديمي يي باشد كه به دوران يزدگرد بازگشته و او آن را بر پايه ي تقويم هجري بنا نهاد.

و به اين ترتيب خط طول آريني را به خط طول قرطبه تبديل نمودند. در سال 1126 ادوارد باثي متني لاتيني بر زيج منسوب به خوارزمي نگاشت و چهل سال بعد « افلاطون تيولي » Plato of Tivoly زيج مهم ديگري را به زبان لاتيني برگرداند كه آن زيج البتاني مربوط به سال 900 بود. سپس اين زيج به طور مستقيم از زبان عربي به زبان اسپانيايي ترجمه شد كه آن زير نظر آلفونسوي دهم ( درگذشته به سال 1284 ) ـ ملقب به خردمند ـ صورت پذيرفت كه خود شخصي فلكي بود. از جمله القاب افتخار آميز مجريطي لقب « الحاسب » بود. زيرا او به عنوان پيشواي علوم رياضيات و از آن جمله علم سنجش و اندازه گيري به شمار مي رفت. مجريطي يا شاگرد قرطبي او « ابو الحكم عمر والكرماني [1] ( در گذشته به سال 1066 ) اولين كساني هستند كه رسائل اخوان الصفاء را وارد اندلس نمودند.

و نيز در اندلس، زيج معروف به طليطلي موجود است كه بر پايه ي رصدهايي كه علماي هيئت مسلمان و يهود به ويژه زرقالي ( در حدود سال هاي 1029 – 87 ) و ابو اسحاق ابراهيم بن يحيي انجام دادند، ايجاد شده بود. اين زيج مشتمل بر اطلاعات جغرافيايي بود كه از كتاب هاي بطلميوس و خوارزمي گردآوري شده و در سده ي دوازدهم توسط ژرار اهل كرمون به زبان لاتيني ترجمه گرديد. اما كتاب هاي ريموند مرسيلي ( 1140 ) هم بيشتر از قوانين فلكي يي كه زرقالي وضع نموده بود گردآوري شده است. بطلميوس در تخمين طول درياي مديترانه به 62 درجه مبالغه نموده بود كه خوارزمي آن را به 52 كاهش داد و اما زرقالي آن را به 42 تقليل داد كه ارجحيت دارد و به طول صحيح نزديك تر است. معلوم است كه زرقالي سرآمد رصدكنندگان دوران خود بوده است. [2] او سازنده ي نوعي اسطرلاب بود كه در آن چيزي به جهت اصلاح اسطرلاب هاي پيشين به نام « الصحيفة » قرار داده بود. [3] و او اولين كسي بود كه حركت اوج خورشيد را به نسبت ستارگان تثبيت نمود. كه اين حركت بالغ بر ( 100/ 4 ) 12 دقيقه بود. در حالي كه اندازه گيري درست آن ( 10/8 ) 11 دقيقه مي باشد. و كوپرنيك از زرقالي و از بتاني در كتاب خود De revolutionibus orbium coelestium اقتباس نموده است.

جابر بن افلح در « كتاب الهيئة » از بطلميوس انتقاد نموده و به درستي ثابت كرده است كه اگر از دو جايگاه مختلف به سيارات سفلاي عطارد و زهره نگريسته شود، اختلافي در زواياي شان مشاهده نخواهد شد. اين موضوع را ژرار اهل كرمون به زبان لاتيني باز گرداند و در فصلي در زمينه ي مثلثات مسطح و كروي مشخص نمود و اين در حالي است كه بتاني دويست و پنجاه سال پيش از آن، نسبتهاي مثلثاتي را به آن صورت كه امروزه مي شناسيم، تعميم داد، اگر نگوييم كه براي اولين بار كشف نمود. فضل تاسيس علم مثلثات مانند جبر و هندسه بيشتر به { مسلمانان } و اعراب باز مي گردد.

و پيشگام دانشمندان هيئت اندلسي در دوران پاياني آن نورالدين ابو اسحاق بطروجي [4] ( درگذشته در حدود 1204 ) شاگرد ابن طفيل بود. او داراي كتابي به نام « كتاب الهيئة » است. [5] در اين كتاب با مطالعه ي صورت اجرام فلكي، به بحث درباره ي نظريه ي نادرستي مي پردازد كه معتقد بود: اجرام كروي داراي مركزهاي متناسبي اند و اثر بطروجي با كوشش در جهت تعديل اين ديدگاه متمايز مي گردد. اما هر چند بطروجي به عنوان يكي از بزرگان فلكي نوآور محسوب مي شود ولي او در واقع از زمره ي از سر گيرندگان نظام ارسطويي است.

پس از نگارش ارجمندترين آثار در زمينه ي جنبش اسلامي مقاومت در قبال ديدگاه هاي بطلميوس در هيئت و در پايان سده ي دوازدهم ميلادي، بسياري از تاليفات ارسطو در فلك و طبيعيات و هواشناسي به زبان لاتيني ترجمه شده و در اين كتاب ها بسياري از ديدگاه هاي جغرافيايي ارسطو نمايان گرديد.

دانشمندان فلكي عرب آثار جاوداني در نام هاي ستارگان ـ كه آسمان با آنها زينت يافته، ـ از خود باقي گذاشته اند كه دلالت بر ميزان فعاليت و كوشش هاي ايشان دارد و نه تنها بيشتر نام هاي ستارگان در زبان هاي اروپايي كنوني مانند « العقرب » ، « الجدي » ، « الذنب »و « الفرقد » [6] در اصل عربي بوده، كه ريشه ي بسياري از اصطلاحات فني فلكي به زبان عربي باز مي گردد: مانند « السموت »، « النظير »، « السمت » و نظاير آن، و در مفردات علم رياضيات در زبان هاي اروپايي شاهد ديگري در تأثيرگذاري علمي { مسلمانان } اعراب است.

پس در غير كلمات عاريت گرفته شده نظير «algebra  » و « algorisn » كه در قبل به آن اشاره نموده ايم، كلمات عربي ديگري نيز موجود است كه به زبان لاتيني ترجمه شده و در شكل ترجمه شده اش مورد استعمال قرار گرفته است. از زمره ي آنها كلمه ي « surd » به معناي عدد اصم يا گنگ است كه در سده ي شانزدهم ميلادي از زبان لاتيني به انگليسي ترجمه گرديد و آن ترجمه ي « الجذر الاصم » عربي بوده است. و در مثلثات واژه ي « sine » است كه ترجمه ي كلمه ي « جيب » عربي است كه آن هم به نوبه ي خود از واژه ي « جيفا » سنسكريت اخذ شده است. و اولين كسي كه واژه ي « sinus » را براي تعبير از معناي « جيب » ( سينوس ) در علم مثلثات رياضيات به كار برد، « رابرت اهل چستر » ( Robert of Chester ) انگليسي است كه در نيمه ي سده ي دوازدهم ظاهر گرديد.

از مهم ترين واژگان به عاريت گرفته شده از زبان عربي، واژه ي « cipher » يا « zero » ( صفر ) است. با وجودي كه اعراب صفر را چنانكه اشاره داشتيم اختراع ننموده بودند، اما اولين كساني بودند كه آنرا با ارقام هندي به اروپا آوردند و غربي ها روش استفاده از اين ابزار مصطلح را آموخته و به راحتي حساب را وارد زندگي روزانه ي خود كردند. صفر در نظام ارقام داراي اهميت بسيار بالايي است. صفرها براي حفظ مراتب در مواضعي كه در آن اعداد نيست، بكار مي روند. [7] بدون وجود صفر، مجبور به مرتب كردن ارقام در فهرست يكان و دهگان و صدگان و بالاتر و استفاده از ابزار براي حساب آن خواهيم بود.

و در قبل ديديم كه خوارزمي اولين كسي بود كه به بكار گيري ارقام و از آن جمله صفر به جاي حروف فرا خواند و اين دعوت را در آنچه كه در نيمه ي اوّل سده ي نهم نوشته، به عمل آورده است و ارقام فوق را به جهت اشاره به ريشه ي آن، ارقام هندي ناميد. كتاب او در اصول حساب هندي توسط ادلارد باثي در سده ي دوازده ميلادي به زبان لاتيني ترجمه شد. و اكنون نسخه ي عربي اين كتاب مفقود شده است. علاوه بر آن مسلمانان، در اسپانيا در نيمه ي دوم قرن نهم از ارقامي استفاده مي نمودند كه در صورت متفاوت با ارقام هندي بود و به آنها حروف « الغبار » نام نهاده بودند. كه در اصل براي محاسبه در ابزار رمل «sand abacus » به كار گرفته مي شد.

بيشتر دانشمندان منشاء ارقام « غبار » را به سرزمين هند باز مي گردانند. در حالي كه برخي معتقدند كه اين حروف در اصل رومي است. و اسپانيايي ها آن را پيش از ورود اعراب به اندلس، مي دانستند. [8] « گربرت » اولين كسي است كه حروف غبار را به صورت علمي توصيف نمود. او پيش از دوران پاپ سيلوستر دوم ( 999 – 1003 ) به سياحت در اسپانيا پرداخت و كتاب او يكصد سال پس از تاريخ قديمي ترين نسخ خطي عربي ( 874 ) ظاهر شد كه در آن اين ارقام موجود بود. اما اعداد اروپايي نوين شباهت بيشتري به حروف غبار داشته و برخي به اعداد هندي شبيه تر هستند.

با اين حال گسترش ارقام هندي در اروپاي غير مسلمان بسيار كند بود. رياضي دانان مسيحي در طول سده ي يازدهم و دوازدهم و بخشي از سده ي سيزدهم از ارقام قديمي رومي و « ابكس » استفاده كرده و يا با مدارا از ارقام خوارزمي در كنار ارقام رومي استفاده مي نمودند. در سال 1202 لئونارد فيبوناتچي Leonardo Fibonacci از اهالي پيسا كتابي را منتشر كرد كه اولين دليلي است كه وارد شدن ارقام هندي به اروپا را نشان مي دهد، بلكه بالاتر از آن اينكه، اين كتاب افتتاح كننده ي دوران علم رياضيات اروپايي است. لئونارد به جهت طلب علم به شمال آفريقا مسافرت نموده و دروس عربي را به دست يكي از اساتيد مسلمان آموخت و اگر اصول ارقام پيشين را نگاه داشت، به جهت عدم پيشرفت رياضيات در برخي از فروع آن بوده است. در واقع علامت صفر و ارقام هندي اساس علم حسابي است كه ما امروزه آن را مي شناسيم.

پزشكي و گياهشناسي:

همچنين مسلمانان، غربي ها را در زمينه ي تاريخ طبيعي [9] خصوصا گياهشناسي مجرد و طبقه بندي شده و در ستاره شناسي و رياضيات توانگر نمودند و ملاحظات درستي در زمينه ي تفاوت جنسي تناسلي ميان برخي از گياهان مانند نخل و شاهدانه بيان داشتند. آنان گياهان را بنا بر رشد از طريق جوانه، از طريق بذر و از طريق خودش مرتب نمودند. چنانكه از پاسخ هاي ابن سبعين دانشمند در قبال پرسش ارسالي امپراطور « فردريك » بر مي آيد. اما پزشك قرطبي اهل غافق [10] به نام ابو جعفر احمد بن محمّد ( درگذشته به سال 1165 ) با گردآوري گياهان اسپانيايي و افريقايي، هر يك از آنها را با نام هاي عربي، لاتيني و بربري نامگذاري نموده بود.

او به تشريح اين گياهان به روشي پرداخت كه جا دارد درباره ي آن گفته شود كه كامل ترين و دقيق ترين نمونه ي اين كار در زبان عربي است. اما مشهورترين تاليفات او عبارت است از « المغني في الادوية المفردة » [11] اثري بسيار مهم تا جايي كه « ابن بيطار » ـ هموطن و همكارش كه پس از او آمد و به شهرت بالايي دست يافت ـ اكتفا به اقتباس از آن ننموده و عملا بخش بزرگي از آن را پذيرفت و مورد استفاده قرار داد. در پايان سده ي يازدهم در اشبيليه ابو زكريا يحيي بن محمّد ابن عوام ظاهر شد. و رساله اي در زمينه ي كشاورزي به نام « كتاب الفلاحة » نگاشت كه از مهم ترين تصنيف هاي مسلمانان در زمينه كشاورزي و بلكه از مهم ترين تاليفات انجام يافته در قرون وسطي در اين زمينه است.

او علاوه بر آنچه كه از اصول عربي و يوناني بيان كرده، در بسياري از منابع كتاب خود از تجربيات كشاورزان مسلمان در اسپانيا اقتباس نموده است. در آن در حدود پانصد و پنجاه و هشت نوع از گياهان بررسي شده و به تشريح روش هاي زراعت براي بيش از پنجاه نوع از درختان پر بار پرداخته است. در آن ملاحظات جديدي در موضوع پيوند و ويژگي هاي خاك و كود، و بحث هايي در بيماري هاي برخي از درختان و گياهان بالارونده با توصيف روش هاي درمان آن موجود مي باشد. به رغم آنكه اهميت اين كتاب در نزد اعراب ناشناخته مانده و ابن خلكان، ياقوت يا حاجي خليفه نامي از آن نبرده اند. اما ابن خلدون [12] گمان كرده است كه آن روايتي از كتاب ابن الوحشية است. [13]

ابن البيطار:

عبدالله بن احمد البيطار مشهورترين دانشمند گياهشناس و داروشناس در اندلس و بلكه در تمامي جهان اسلام و بهترين جانشين « ديسكوردس » بود. ابن بيطار در مالقه به دنيا آمد و به منظور گياهشناسي در نواحي مختلف اسپانيا و شمال آفريقا در گردش بود. سپس به خدمت شاه ايوبي كامل در قاهره درآمد و معتمد شاه در زمينه ي گياهان گرديد. [14]

او بارها از مصر به نواحي شام و آسياي صغير سفر نمود و وفاتش در دمشق به سال 1248 بود. داراي كتابهايي است كه دو تصنيف از آن مشهور است. كه آنها را به ولي نعمت دومش الصالح ايوب، كه مانند اسلاف خود دمشق را پايتخت كشورش در سوريه قرار داده بود، اهدا نمود.

يكي از اين دو كتاب به نام كتاب « المغني في الادوية المفردة » در زمينه ي داروهاي تركيبي است و ديگري به نام « الجامع في الادوية » [15] كه در آن به مجموعه ي ادويه ي بسيطي مركب از مواد حيواني و گياهي و معدني مي پردازد و در آن اطلاعات منابع يوناني و عربي موجود است كه تجربيات و تحقيقات مؤلف آن را غني مي نمايند. اين كتاب در نوع خود بزرگ ترين كتاب در قرون وسطي مي باشد كه در آن در حدود 1400 ماده ـ با ارائه ي 300 ماده ي جديد كه در ميان آنها 200 گياه موجود است – بيان شده است. اما تعداد مؤلفاني كه در كتاب نام برده شده اند، بالغ بر 150 تن است كه بيست تن از آنها از يونانيان مي باشند. برخي از بخش هاي كتاب ابن البيطار در ترجمه ي لاتيني آن تا سال 1758 باقي ماند و سرانجام در كرمون به چاپ رسيد.

و بيشتر پزشكان عرب اندلس پزشكي را به مانند يك حرفه ي كمالي در كنار كار ديگري انتخاب مي كردند. ابن رشد، ابن ميمون، ابن باجّه، ابن طفيل، در درجه ي اوّل فيلسوف بودند و به فلسفه تخصيص يافته اند. اما ابن خطيب چنانكه گذشت نويسنده اي مورخ بود و { نيز } منصب وزارت منزلت بسياري از پزشكان بود. اين پزشك غرناطه اي مسلمان، به جهت انتشار بيماري طاعون هولناك در اروپا در نيمه ي سده ي چهاردهم كه مسيحيان چاره اي در قبال آن نديده و آن را به قضا و قدر الهي منسوب مي نمودند، رساله اي درباره ي اين بيماري نگاشت [16] و علّت آن را به نظريه ي مسري بودن بيماري فوق نسبت داد چنانكه از متن زير دانسته مي شود:

« پس اگر گفته شود كه چگونه ادعاي واگيردار بودن آن را صحيح بشمريم و در حالي كه { از ديد برخي } شرع در نفي آن وارد است. مي گوييم: به تجربه و استقراء و حس و مشاهده و اخبار متواتر مسري بودن اين بيماري به اثبات رسيده است. و اين امور مواد برهان ما مي باشند. و از كسي كه به مطالعه در اين مطلب پرداخته يا درصدد ادراك آن است مخفي نماند كه اگر با بيمار در ارتباط مستقيم باشد، خواهد مرد و آنكه غير مستقيم با او در تماس باشد، سالم مي ماند. و وقوع بيماري در خانه و محله به جهت لباس يا ظروف است. حتي گوشواره به واسطه ي آويزان شدن از گوش مايه ي مرگ و تباهي است و تمام خانواده را به نابودي مي كشاند. ابتداي پيدا شدن آن در يك شهر يا در يك خانه است و انتشار آن از آنجا به افراد مباشر، سپس به همسايگان و نزديكان به ويژه ديداركنندگان بوده تا سرايت توسعه پيدا مي كند. و در شهرهاي ساحلي حالت سلامت برقرار است تا اين كه از ساحل ديگري خبر وبا شايع شود و منتقل شدن مسئولين و مسافرين عرب به آفريقا و جاهاي ديگر به علّت محصور نبودن هوا و كم بودن تباهي آن منجر به سلامت مي شود. »

زهراوي پزشك

در ميان اعراب جراحان بسياري ظاهر نشده است. و بزرگترين جراح معروف ايشان ابوقاسم خلف بن عباس الزهراوي [17] ( درگذشته در حدود سال 1013 ) پزشك دربار الحكم دوم بود. علّت برتري او بر ديگر پزشكان اين است كه وي مؤلف رساله ي پرارزش « التصريف لمن عجز عن التصريف » مي باشد. [18] و بخش پاياني آن براي شناخت جراحي دورانش كامل است. در اين رساله ديدگاه هاي نويني درباره ي جراحي توسط مؤلف بيان و مورد تاكيد واقع شده كه از آن جمله عبارت است از: داغ زدن زخمها ، خرد كردن سنگ مثانه ، لزوم تشريح و بررسي بدن فرد زنده و مرده. اين بخش توسط ژرار اهل كرمون به زبان لاتيني باز گردانده شده و چاپ هايي از آن در سال 1778 در آكسفورد صورت گرفته است. [19] و به عنوان كتابي براي آموزش جراحي براي قرن هاي متمادي در مدارس پزشكي سالرنو، مونپلييه و ديگر مدارس پزشكي در صدر اهتمام قرار داشت. در اين كتاب شكل ها و تصاوير ابزار پزشكي يي موجود است كه بر ديگر مؤلفان عرب تاثيرگذار بوده و در پايه ريزي جراحي در اروپا ياري رسانده است. و از دوستان زهراوي پزشكي به نام حسداي بن شبروط اسرائيلي بود كه به ياري راهبي بيزانسي به نام نيكولا نسخه ي خطي ديسكوريدس مصور و نفيس مربوط به مواد و داروهاي پزشكي را به عربي ترجمه كرد. اين نسخه ي خطي هديه ي سياسي امپراطور بيزانسي قسطنطين هفتم به عبدالرحمن سوم بود. [20]

ابن زهر طبيب:

ابي مروان عبدالملك بن ابي العلاء ملقب به ابن زهر [21] داراي مقامي در علم پزشكي برابر با مقام زهراوي در جراحي  بود. او درخشان ترين فرد در خانواده اي بود كه در اسپانيا به برتري در طب شناخته شده بودند. در اشبيليه در بين سالهاي 1091 و 1092 به دنيا آمده و پس از آنكه سال هاي بسياري به عنوان پزشك و وزير در دربار عبدالمؤمن مؤسس دولت موحدان بود، در سال 1162 از دنيا رفت و برخلاف همگنانش كه فعاليت هاي خود را در بسياري از شاخه هاي علم پراكنده ساخته بودند، تنها به تاليف در پزشكي پرداخت كه سه كتاب از كتاب هاي ششگانه ي پزشكي او به دست ما رسيده است كه بزرگ ترين و پر فايده ترين آنها « التيسير في المداواة و التدبير » است. [22]

او اين اثر را به خواست دوستش ابن رشد تصنيف نمود تا در كنار كتاب « كليات » او قرار گيرد. [23] و ابن رشد در زمره ي كساني قرار داشت كه از ابن زهر در شگفت بودند  و او را در كليات خود بسيار تحسين نموده و به عنوان بزرگ ترين پزشكي مي داند كه جهان پس از جالينوس آن را شناخته است. و كمترين وصف او آن است كه بزرگ ترين پزشك باليني در اسلام پس از رازي است. برخي معتقدند كه ابن زهر از اولين پژوهشگران در زمينه ي روش تحقيق علمي در اندام انسان مي باشد. او اولين كسي است كه به توصيف كنه ي جرب ( شپش گري ) پرداخت. گر چه اكنون مشخص شده است كه در وصف كنه ي فوق ( الصؤابة )  احمد طبري ( در نيمه ي دوم سده ي دهم ) در كتاب « المعالجة البقراطية » بر او پيشي دارد.

خاندان ابن زهر در حدود شش نسل پياپي پزشكاني را تربيت نمود. پس از ابي مروان مذكور، پسرش ابوبكر محمّد ( درگذشته به سال 1198 – 1199 ) ظاهر گرديد كه از حيث مقام { سياسي } در اين خانواده از همه بالاتر بود. و منزلت علمي وي بيشتر به تبحر او در شاخه هاي ادبيات عربي باز مي گردد تا توانايي اش در پزشكي.

و او مشهور به حفيد ابن زهر مي باشد و اشعار زيباي بسياري به او نسبت داده شده است كه از جمله ي آنها موشحاتي مملو با عواطف رقيق است. [24] ابو يوسف يعقوب المنصور سلطان موحدان او را به عنوان پزشك خود در مراكش منصوب نمود تا آنكه به تير حسادت وزير سلطان مسموم گرديد و از دنيا رفت. خليفه بر جنازه اش حاضر و بر آن نماز ميت خواند.

و از نخستين فرزندان ابن زهر جد ابي مروان عبدالملك وسميه است كه نه فقط در اسپانيا، بلكه در بغداد و قيروان و قاهره نيز به طبابت مي پرداخت. [25] و عبيدالله بن المظفر باهلي نيز از جمله پزشكان عرب از اندلس بود كه در مشرق به طبابت مي پرداختند.  باهلي از شهر المريه ، و شاعر و طبيب بود. در سال 1127 به خدمت محمود ابن ملكشاه سلجوقي در بغداد وارد شد و براي او در اردوگاه سپاهيانش بيمارستاني متحرك ساخت كه به وسيله ي چهل شتر جابه جا مي گشت. [26] سپس به دمشق بازگشت و در سال 1154 در آن شهر از دنيا رفت.

انتقال علوم به اروپا:

در سده هاي اوليه ي حكومت اسلامي در اندلس فرهنگ شرقي نفوذ وسيعي در آن سرزمين يافت. همچنانكه فهرست المقرّي  [27]نشاندهنده ي اسامي كساني است كه براي كسب علم به مصر، شام، عراق و فارس تا سرزمين هاي ماوراء النهر و چين سفر مي نمودند. اما اين امر در سده ي يازدهم به بعد معكوس گرديد. چنانكه ميسر بن زهر و الباهلي به سوي شرق به جهت استفاده رساندن به اهالي آن { و نه تعليم از ايشان } سفر نمودند.

سيل معارف اندلس در سده ي دوازدهم به اوج خود رسيد و اروپا را فرا گرفت. شمال غربي آفريقا، اسپانيا و به نوع خاصي طليطله در زمان زندگي ژرار اهل كرمون و ميخائيل اسكوت نقش بسيار مهمي در جنبش انتقال پزشكي عربي به اروپا داشتند. ترجمه هاي لاتيني قسطنطين افريقي ( درگذشته به سال 1087 ) راهنماي مهمي در نهضت بيداري غرب در جهت استفاده از علوم عربي بود . او مترجم بخش نظري از « كتاب الملكي » اثر علي بن عباس است. [28]

قسطنطين در قرطجنه ( كارتاژ ) و از خانواده اي تهيدست به دنيا آمد. سپس به مدرسه ي پزشكي در سالرنو ـ  اولين مدرسه ي پزشكي در اروپا ـ پيوست. و به آموزش سنت هاي چهارگانه ي پزشكي لاتيني، يوناني، اسلامي و يهودي پرداخت. اروپا در دوران وسطاي خود مديون دانشمنداني است كه به انتقال علوم پزشكي مبادرت مي نمودند. كساني چون قسطنطين، ژرار اهل كرمون ( درگذشته از سال 1187 ) مترجم كتاب « التصريف » اثر زهراوي و « المنصوري » اثر رازي و « قانون » اثر ابن سينا و فرج ابن سالم اسرائيلي از اهالي صقليه ( سيسيل ) مترجم « الحاوي » اثر رازي به سال 1279 و « تقويم الابدان » اثر ابن جزلة.

اينچنين سنت هاي طبيّ سه گانه ي اسلامي و يهودي و نصراني در يك مركز واحد ادغام شدند. به واسطه ي اين ترجمه ها و نظايرشان، بخشي از اصطلاحات و الفاظ فني عربي وارد زبان هاي اروپايي گرديد. مانند واژه ي «Julep » از جلاب ( كولاب فارسي است. ) كه نوشيدني طبي معطري است. و واژه ي « rob » از « رب » است كه بر مربايي اطلاق مي شود كه از مخلوط عصاره ي خرما و عسل درست مي شود. و واژه ي « syrup » از شراب است و آن محلول شكر در آب است كه مطابق ويژگي طبي اش مواد درمانگر به آن افزوده مي گردد. اما واژه ي « soda » كه در زبان لاتيني در دوران وسطي بكار گرفته مي شد، به معناي « « سردرد» است. و از آن جمله « sodanum » ـ عنوان درمان آن ـ مي باشد كه برگرفته از واژه ي « صداع » عربي است.

و برخي از اصطلاحات پزشكي همانند اصطلاحات رياضيات به زبان لاتيني ترجمه شدند. از آن جمله عبارتند از : « dura mater » و « pie mater » در زبان لاتيني است. كه آن دو واژه، ترجمه ي لفظ به لفظ « الام الجافية » و « الام الرقيقة » در عربي است. و از واژگان كيمياگري كه از طريق لاتيني و به واسطه ي كتاب هاي منسوب به جابر ابن حيان و ديگر كيمياگران اسلامي به زبان هاي اروپايي وارد شده است، مي توان به واژه ي « alcohol » ( الكحل ) [29] ، « almbic » ( الانبيق ) [30] ، « alkali » ( القلي ) [31] ، « antimony » ( اثمد ) [32] ، « aludel » ( الاثال )[1][33] ، « realgar » ( رهج الغار ) و « tutty » ( توتياء ) [34]

علم فلسفه:

انديشه ي فلسفي، برجسته ترين شاهكار طبقه ي فرهنگي اعراب اندلس است. ايشان حلقه اي از سلسله ي فكري يي مي باشند كه فلسفه ي يونان را به غرب لاتيني پيوند مي دهد، اعراب به اين فلسفه تركيب جديدي بخشيدند كه حاصل جريان عقل گراي اسلامي در مجموعه ي شرق و غرب اسلامي بود. يكي از مهم ترين موارد اين تركيب نوين، مقارنه و جمع بين ايمان و عقل و دين و علم بود. انديشمندان اسلامي تعاليم ارسطو و تعاليم افلاطون را به عنوان حقيقتي مطلوب پذيرفته، ضمن آنكه پيش از آن متأثر از تعاليم قرآن بودند. اگر حقيقت يكي باشد، لذا توفيق بين همه ي اين تعاليم گريزناپذير است. و همه ي آن ها در نظام واحدي قرار مي گيرند. امري كه مورد اهتمام ايشان بود. 

فلاسفه ي مدرسي مسيحي متوجه معضل جمع بين فلسفه ي يونان و تعليمات كتاب ديني شان شده بودند، ولي آن به جهت مفهوم الهيات در نگاه ايشان و آثار و رموز كليسا، ناممكن مي نمود. { در آنجا دو جريان متفاوت از هم وجود داشت. } جريان فلسفه با تهذيب يونانيان و ديانت توحيدي از جانب انبياء الهي عبراني كه نفيس ترين ميراث جاودان غرب و شرق قديم بودند. و از افتخارات انديشمندان اسلام در بغداد و اندلس در دوران وسطي اينكه بين ايندو مجراي فكري توافق ايجاد كردند و آنها را  نزديك به هم ساختند و بين اجزاي آنها هماهنگي به وجود آوردند كه بعدها آن را به اروپا عرضه داشتند. اگر تاثير آن را در انديشه ي علمي و فلسفي و در الهيات در نظر داشته باشيم، اين شاهكار در بالاترين مرتبه از اهميت و عظمت قرار مي گيرد.

ريختن انديشه ي نوين و به نوع خاص انديشه ي فلسفي در اروپاي غربي تعيين كننده ي آغاز زوال دوران ظلمت و سپيده دم دوران بيداري دانشگاهي است. تماس اروپا با انديشه ي عربي و فلسفه ي يونان باستان منجر به زنده شدن روح علمي و فلسفي در آن گرديد و اروپا را به سوي حيات فكري مستقلي رهنمون ساخت. كه تا به امروز از ثمرات آن بهره منديم.

ابن جبيرول فيلسوف

از اولين فلاسفه ي عرب اندلس سليمان بن يحيي بن جبيرول [35] اسرائيلي است. او در شهر مالقه ( مالاگا ) در حدود سال 1021 به دنيا آمده و در شهر والنسيا ( در متون اسلامي بلنسيه ) در سال 1058 درگذشت. از او غالبا با نام افلاطون يهود نام مي برند. زيرا از اولين مشاهيري است كه مبادرت به تدريس فلسفه ي نو افلاطوني در غرب نمود. و مانند فيلسوف پيش از خود به نام ابن مسره [36]  به نظام فلسفي منسوب به امبدوكليس منسوب مي گرديد. فلسفه ي افلاطوني پيش از آن با كوشش هاي فيلون فيلسوف اسكندراني يهودي و هلني در طي هزار سال در قالب شرقي تاثير پذيرفته بود. و چندي نگذشت كه متاثر از سرشت نصرانيت و در ادامه اسلام گرديد و سرانجام در قالب يوناني ـ اسلامي ظاهر شده و به توسط ابن جبيرول به غرب و اروپا باز گشت. اما كتاب اصلي ابن جبيرول عبارت از « ينبوع الحياة » [37] است كه در سال 1150 ميلادي به زبان لاتيني ترجمه شد و نقش مهمي در فلسفه ي مدرسه اي Scholastic قرون وسطايي ايفا نمود و در پيدايش مكتب فرنسيسكن ها سهيم بود.

ابن باجّه:

سده ي دوازدهم بزرگترين سده ي در تاريخ انديشه در اسپانياي اسلامي است. اين سده با ظهور ابي بكر محمّد بن باجّه فيلسوف و دانشمند ، پزشك و موسيقي دان و شارح ارسطو آغاز گرديد. ابن باجّه در غرناطه و سرقسطه درخشيد و در فاس در سال 1138 درگذشت. او در زمينه ي ستاره شناسي رساله هاي زيادي نگاشت. و در آنها با انتقاد از فرضيه ي بطلميوس راه را براي ابن طفيل و بطروجي هموار گردانيد. و نيز رساله هاي ديگري در زمينه ي عناصر و داروهاي طبي تاليف كرد كه بعدها مورد اقتباس ابن بيطار قرار گرفت. و رساله هايي در طب نگاشت كه ابن رشد از آن متاثر بود. [38] اما مهم ترين و تنها كتاب باقي مانده ي او كتاب « تدبير المتوحد » است كه براي ما نسخه اي مختصر به زبان عبراني باقي مانده كه بعداَ به عربي ترجمه شده است. [39] هدف ابن باجّه از تاليف اين كتاب اثبات اين امر بود كه انسان بدون ياري هر گونه نيروي بيروني، قادر به اتحاد با عقل فعال بوده و هدف فلسفه تطهير تدريجي نفس انساني به واسطه ي اتحاد با خداوند است. امري كه منجر شد تا نويسندگان آثار زندگي نامه ي دانشمندان مسلمان، ابن باجّه را از زمره ي دوزخيان بدانند. [40]

ابن طفيل:

پس از ابن باجّه كسي كه يك گام جديد در آراي فلسفي اش به جلو برداشت، ابو بكر محمّد بن عبدالملك بن طفيل [41] فيلسوف ارسطويي بود كه در غرناطه پزشكي را آموخت و سپس وزير ابي يعقوب يوسف ( 1163 – 1184 ) سلطان موحدان، و رئيس پزشكان او گرديد. از اين رو وزارت و طبابت را جمع نمود. همچنانكه در دولت اسلامي غالبا امري مرسوم بوده است. در سال 1182 از طبابت در دربار كناره گيري كرده و دوستش ابن رشد جانشين وي گرديد كه از او جوان تر بود و ابن طفيل او را به خليفه معرفي كرده بود. اين دو دانشمند دربار موحدان را مملو از نور دانش نمودند كه در زمان هاي مختلف درخشان بوده است. و اگر چه دولت موحدان داراي گرايش هاي ديني سلفي گري و محافظه كارانه بوده است اما به فلسفه عنايت داشته و اصحاب فلسفه را مورد تكريم و احترام قرار مي دادند.

ابن طفيل در دهه ي اوّل اين سده به دنيا آمد و در سال 1185 در مراكش ـ پايتخت موحدان ـ از دنيا رفت. بر جنازه ي او ولي نعمت دومش خليفه ابو يوسف المنصور ( 1184 ـ 1199 ) حاضر گشت. از مهم ترين آثار او داستان فلسفي جديدي به نام « حي بن يقظان » است. [42] و در آن اين انديشه مطرح مي شود كه انسان قادر به ادراك عالم بالا، بدون نياز به ياري نيرويي بيروني است. و بنا بر توانش به صورت تدريجي به ضرورت اعتماد بر موجود برتر آگاهي مي يابد. اين داستان از لذّت بخش ترين آثار ادبي قرون وسطي و زيباترين قطعه ي هنري ابتكاري آن دوران است كه در سال 1671 به توسط ادوارد پوكوك كوچك Edward Pococke به زبان لاتيني ترجمه گرديد. [43] سپس به بيشتر زبان هاي اروپايي و از آن جمله هلندي ( 1672 ) و زبان روسي ( 1920 ) و اسپانيايي ( 1934 ) برگردانده شد. برخي كوشيده اند كه در آن منبع داستان رابنسون كروزه Robinson Krusoe را بيابند و نظريه ي موجود در داستان، نظريه ي تكامل است. ابن طفيل اسامي افراد آن را از داستان كوتاهي به همين نام اثر ابن سينا كه در آن اثري از حيات نيست، به عاريت گرفته است. و البته ابن طفيل تحت تأثير نويسندگان پيش از خود و به ويژه فارابي بود و از ايشان الهام گرفته مي گرفت.

ابن رشد:

مؤثرترين فيلسوف مسلمان به ويژه بر غرب { مسيحي }، ابوالوليد محمّد بن ابن رشد پزشك و ستاره شناس عربي اسپانيايي و شارح ارسطو است. او در سال 1126 در قرطبه به دنيا آمد و منسوب به خاندان اصيلي از فقهاء و قاضيان مي باشد. در قرطبه منصب قضاوت را بر عهده گرفت و در سال 1182 ابو يعقوب يوسف او را به مراكش فرا خواند تا به جاي ابن طفيل پزشك دربارش گردد. اگر چه در سال 1194 به اتهام ارتداد از دين به علّت مطالعات فلسفي اش توسط « المنصور » جانشين شاه، رانده شد امّا بار ديگر او را به انجام كار به مراكش فرا خواند كه تا زمان مرگ او به تاريخ دسامبر سال 1198 ادامه يافت. [44] و قبر او در آنجا نمايان است.

برجسته ترين اثر ابن رشد در زمينه ي طب ، تاليفي بزرگ و كامل به نام « الكليات في الطب » مي باشد [45] كه در آن به اين حقيقت پذيرفته شده ي امروزين تصريح شده است كه بيمار آبله ديگر بار به آن مبتلا نمي شود. وي همچنين به روشن نمودن كاركرد شبكه ي چشم پرداخته است. امّا با اين حال آثار پزشكي ابن رشد، به اندازه ي آثار و شروح فلسفي اش معروفيّت ندارند. اگر شروح فلسفي او را مستثنا نماييم، از مهم ترين كتاب هاي فلسفي اش « تهافت التهافت » [46] است كه رديه اي بر كتاب « تهافت الفلاسفه » اثر غزالي است كه غزالي در آن كتاب بر پيروان فلسفه ي عقلي تاخته است. شهرت ابن رشد به واسطه ي اين كتاب است كه برايش عقوبت به بار آورد و بسياري در جهان اسلام از او در خشم شدند. هر چند شهرت وي در دنياي مسيحيت و يهوديت در درجه ي اوّل بر پايه ي منزلتش به عنوان شارح ارسطو است. لازم به يادآوري است كه كار شارح در قرون وسطي شامل نگارش تاليف علمي يا فلسفي بر پايه ي كتابي پيشين يا در چهارچوب بحث آن بود.

از اينجا دانسته مي شود كه شرح هاي ابن رشد سلسله رساله هايي است كه بر آن نام هاي كتاب هاي ارسطو را نهاد و به تفصيل و تاويل در محتويات آن پرداخته است. او از آنجا كه به خوبي يوناني را نمي دانست، بر ترجمه هاي عربي آن از هفت تن از دانشمندان بغدادي اكتفا نمود. مهم ترين شروح وي بر ارسطو عبارت است از سه رساله ي : 1. « جامع » به صورت موجز، 2. « تلخيص » به صورت متوسط، و 3. « تفسير » يا « شرح » كه طولاني و مفصل است. [47] بيشتر شرح هاي ابن رشد در ترجمه هاي عبري يا لاتيني برگردان شده از زبان عبري باقي مانده است امّا از آثار عربي وي جز معدودي باقي نمانده و آنها معمولا به حروف عبري نگاشته شده اند. [48]

ابن رشد آخرين دانشمند فيلسوفي است كه به زبان عربي به تاليف پرداخته است. و بعد از در اسلام كسي به پايه ي او نرسيد. [49] و در واقع اروپاي مسيحي حق دارد كه ادعا كند كه آنچه از او دارد، از آنچه از آسيا و افريقاي اسلامي اخذ نموده بيشتر است. او در غرب به عنوان « شارح » شناخته مي شود. همچنانكه ارسطو را با عنوان « معلم » مي شناسند. با وجود اين كه غرب در بيشتر مواقع به ترجمه ي لاتيني منقول از عبراني تكيه دارد كه آن نيز منقول از ترجمه ي عربي و ترجمه ي عربي نقل از سرياني و آن نيز به نقل از يوناني است، اذهان فلاسفه ي مسيحي پيش از هر مؤلف ديگر از ارسطوي ابن رشد تاثير پذيرفته است. فلسفه ي ابن رشد به رغم همه ي مخالفت هاي كاتوليك هاي اسپانيايي و اهل تورات و نيز اكليروس مسيحي از اواخر سده هاي دوازدهم تا پايان سده ي شانزدهم بر جهان انديشه سيطره داشت. شكي نيست كه ابن رشد از مناديان تحكيم عقل در همه ي امور به جز عقايد ايمان الهي بود و بر خلاف ادعاي برخي، او بنيانگذار آزادي فكر و الحاد و دشمن دين و ايمان نبود. پيروان مسلمان ارسطو بسياري از كتابها نظير آثار نوافلاطوني را از تاليفات ارسطو به حساب آورده بودند و در واقع فلسفه ي ابن رشد فراخواني به فلسفه ي واقعي و غير تلفيقي ارسطو است.

مقامات كليسا به كتابهاي او اعتماد نموده و موضوعاتي را كه نامطلوب مي انگاشتند، از آن حذف كردند. سپس به عنوان كتابي درسي در دانشگاه هاي پاريس و مراكز علمي عالي ديگر مورد استفاده قرار گرفت. حركت فكري اي كه ابن رشد آغازگر آن شد، با همه ي محاسن و اوهام افزوده به آن، عامل زنده اي در انديشه ي اروپايي تا دوران شكل گيري علم جديد كه مبتني بر آزمايش است، مي باشد.

ابن ميمون:

پس از ابن رشد، در ميان فلاسفه ي آن دوران، فيلسوف معاصر و هموطن يهودي قرطبه اي او يعني « ابو عمران موسي بن ميمون » قرار دارد كه در سال 1135 در قرطبه متولد شد. [50] خانواده ي او به علّت  فشار وارده از سوي موحدان ، از اندلس مهاجرت كرده و در حدود سال 1165 در قاهره ساكن شدند. اما القطفي  [51]و ابن ابي اصيبعة [52]عقيده دارند كه ابن ميمون در اندلس در ظاهر ادعاي مسلماني مي كرد و در باطن يهودي بود. امري كه از سوي منتقدان جديد رد شده است. ابن ميمون در قاهره طبيب دربار « صلاح الدين ايوبي » مشهور و پسرش « عزيز » بود. و از سال 1177 سرپرستي يهودي هاي قاهره به او واگذار كرديد كه تا زمان مرگش در قاهره در سال 1204 عهده دار آن بود. به موجب وصيتش جنازه ي وي بر دستها حمل و در مسير پيموده شده توسط موسي پيامبر ( ع ) عبور داده شد و در « طبرية » دفن گرديد. و هنوز ضريح محقر او زيارتگاه عده ي زيادي از بيماران فقير يهودي در مصر است كه با بيتوته كردن در دهليز زير كنيسه اش در قاهره براي بيماري هاي خود طلب شفا مي كنند.

ابن ميمون در ستاره شناسي، الهيات و طب برجسته و علاوه بر آنها فيلسوف بود. علوم پزشكي او بعد از نقد علمي فلسفي مستند به ملاحظه ي شخصي اش، مبتني بر مبادي جالينوس است كه در آن زمان معروفيت مأخوذ از رازي، ابن سينا و ابن زهر مي باشد. او روش ختنه را بهبود بخشيد و علّت بواسير را خشكي ( يبوست ) مزاج دانسته و علاج آن را خوراك سبك كه قسمت عمده ي آن متشكل از سبزي ها باشد، مي دانست. همچنين داراي عقايد مترقي در مورد بهداشت بود. مشهورترين كتاب طبي او « الفصول في الطب » و مهم ترين تاليف فلسفي او « دلالة الحائرين » است. [53] در اين اثر فلسفي كوشيده است كه بين فلسفه ي يهودي و ارسطوگرايي اسلامي و يا به عبارت ديگر بين ايمان و عقل توافق ايجاد كند. اما بينش نبوي را به تجربيات ذاتي نفساني تعليل كرده و در برابر گرايش محافظه كارانه ي اهل تورات زمانش از انديشه ي علمي دفاع مي نمود كه خشم متكلمان محافظه كار يهودي را برانگيخت.

اما عقايد فلسفي اين تصنيف و ديگر آثارش، به رغم عدم اكتفا به آثار ابن رشد، همانند مصنفات ابن رشد است. ابن ميمون زبان يوناني را نمي دانست و مانند ابن رشد به ترجمه هاي عربي متكي بود. نظريه ي آفرينشي كه بدون اعتقاد به آن ابراز نمود، عبارت است از نظريه ي ذرّه اي وي كه متفاوت با دو نظريه ي ديگر متفكران غربي بود كه عبارت بودند از نظريه ي كتاب هاي مقدس كه بيان مي داشت كه خداوند همه چيز را آفريده و نظريه ي ديگر  كه ديدگاه فلسفي پيروان نوافلاطوني و ارسطو بود. كتاب هاي ابن ميمون همگي به زبان عربي بودند كه آنها را به جز يكي به خط و حروف عبراني نوشت. سپس طولي نكشيد كه به عبراني برگردانده شدند. و بعد از آن برخي به لاتيني ترجمه گرديدند كه تاثيري فراگير و بلند مدت هر چند در مجموع منحصر به طبقات يهود و نصارا داشت. كتاب هاي او تا سده ي هجده يگانه وسيله اي بود كه تفكر يهودي را به غير يهودي ها ارتباط مي داد و منتقدان جديد بقاياي تاثير آنها را در گروه دومنيكي ها ملاحظه مي كنند. همچنانكه در كتاب هاي آلبرتو ماگنس Albertus Magnus و دشمن او دونس اسكوتوس Duns Scitus و فلسفه ي اسپينوزا Spinoza و كانت Kant ملاحظه مي شود.

ابن عربي صوفي:

ابو بكر محمّد بن علي محيي الدين بن عربي بزرگترين نابغه ي خيالي در تصوف اسلامي و پيشواي صوفيان اين عصر از اعراب اندلس بود. او به سال 1165 در مرسيه به دنيا آمد و تا سال 2 ـ 1201 ـ زماني كه قصد حج نمود ـ در اشبيليه درخشيد. سپس در شرق ساكن شد و تا زمان وفاتش در سال 1240 در دمشق بود. [54]و قبر او زيارتگاه { صوفيان } و واقع در يكي از مساجد آنجاست. سده ي دوازدهم در شرق شاهد سرآغاز اصلاح و سازماندهي مجدّد حيات ديني اسلامي بود كه با ظواهر راهبان مسيحي در قرون وسطي مقابله مي كرد. و ابن عربي حركت صوفيه را با چارچوب خيالي فلسفي آن به ارمغان آورد. و مكتب اشراقي منسوب به مدوكليس و نوافلاطوني و مكتب معتقد به فراگيري الوهيت را ـ كه ابن مسرة و ابن جبيرول تاسيس كرده بودند، ـ  نمايندگي مي نمود. پيشگام حركت تصوف در شرق، سهروردي ( مقتول 1191 ) بود كه ايراني الاصل بودن و تاكيد او بر مذهب نور مربوط به فلسفه ي ماوراء الطبيعه به تاثير او از آراي ماني و زردشت اشاره دارد و بزرگ ترين تاليف او در اين باب كتاب « حكمة الاشراق » است. راز ناميده شدن اين مكتب به اشراق اين است كه به موجب نظريه ي تصوف خود اعتقاد دارد كه خدا و عوالم روح عبارت از نور بوده و عمل اطلاع بر غيب عبارت از تابش نور از بالا به واسطه ي ارواح عالم افلاك است. [55] ابن عربي از سوي پيروانش به عنوان شيخ اكبر شناخته مي شود. وي نظام تصوف خود را در مؤلفات متعددش به يادگار گذاشته است و مهمترين آنها عبارتند از « الفتوحات المكية » و « فصول الحكم ». در فصل صد و شصت و هفتم از « الفتوحات » [56]تحت عنوان « كيمياي سعادت » با يك بحث مجازي باطني اشاره به صعود انسان به آسمان مي كند و در كتاب « الاسراء الي مقام الاسري » كه هنوز به چاپ نرسيده است، ابن عربي قصه ي الاسراء را آورده و بيان ديدار { حضرت } پيامبر { اكرم صلي الله عليه و آله و سلم } از آسمان هفتم را گسترش داده است و به آنچه دانته در اين زمينه آورده است، پيشي دارد. [57]

ابن عربي از حيث عبادات بر مذهب ظاهري پيرو هموطن خود ابن حزم ولي در مسائل ايمان خيالي، « باطني » بود [58] و از حيث فلسفي عقيده داشت كه هستي جوهر يگانه اي است. و به شموليت الوهيت و وحدت وجود ايمان داشت. انديشه ي اساسي او اين است كه اشياء از ابتدا به عنوان اعيان ثابت در معرفت خدا وجود دارند آنها از خدا صادر شده و به خدا بر مي گردند و ابن عربي با عدم پذيرش انديشه ي آفرينش از نيستي مي گفت كه كاينات مظهر خارجي خداست. و خدا سرّ وجود نهفته در آن است. و در آنجا فرقي ميان ذات و صفات يعني بين خدا و كاينات نيست. و در اينجا تصوف اسلامي به فلسفه اي استحاله پيدا كرد كه قوام آن قائل شدن به شموليت الوهيت است و در آن الوهيت در بشر متجلي مي شود و { حضرت } محمّد { مصطفي ص } انسان كامل به حساب مي آيد. از اينرو محمّد كلمه بوده چنانكه مسيح { ع } كلمه (« لوگوس » در يوناني) بود. به نظر ابن عربي براي صوفي حقيقي بيش از يك مرشد وجود ندارد و آن نور داخلي است، و از اين جا او خداي حق را در همه ي اديان پيدا مي كند. [59]

و در مكتب مدرسه ي اشراقي يي كه ابن عربي در اندلس در صدر آن قرار داشت، پديده اي موجود است. كه نه تنها در حلقات صوفيان فارسي و تركي [60]بلكه در مكتب فلاسفه ي مسيحي قرون وسطايي يعني مدرسه ي آگوستيني و در افرادي مانند دونس اسكوتوس Duns Scotus و راجر بيكن Roger Bacon و ريموند لول Raymond Lull هم نبود. [61] ابن عربي را در انديشه و نوشته هايش يك هموطنش در مرسيه همراهي مي كرد كه نامش ابو محمّد عبدالحق بن سبعين ( حدود 1217 ـ 1269 ) است. زعامت او در طبقات صوفيان موجب كسب لقب « قطب الدين » گرديد كه حسادت بسياري را بر عليه او برانگيخت.  او در درجه ي اوّل با رساله ي « الاجوبة علي الاسئلة الصقلية » [62]مشهور شد و آن مشتمل بر پاسخ پرسش هايي درباره ي ازلي بودن مادّه و طبيعت نفس و جاودانگي آن و هدف علوم الهي و نظاير آن است كه از سوي  پادشاه فردريك دوم ارسال گرديده و از طريق عبدالواحد الرشيد الحر ( 1232 ـ 1242 ) به ابن سبعين رسانده شده بود.

ابن سبعين در آن هنگام كه در سبتة اقامت داشت، از ديدگاه اسلامي پاسخي كافي و صريح تهيه و عرضه به امپراطور صقليه ( سيسيل ) داشت و اعلام كرد كه در صورت لزوم با او ديدار كند. در عين حال از پذيرفتن پاداش مالي امپراطور كه به همراه سئوالات فرستاده بود، خودداري كرد. او كتاب مشهور ديگري به نام « الاسرار الحكمة المشرقية » دارد كه هنوز منتشر نشده است. ابن سبعين از معدود مشاهير فكري تاريخ اسلام است كه با خودكشي به حيات خود پايان دادند. و آن در مكّه بود كه بعد از اتمام فريضه ي حج رگ دستش را زد و با جاري شدن خون حياتش به پايان رسد. [63]

طليطله ـ مركز ترجمه:

پس از فتح طليطله به دست مسيحي ها در سال 1085 ، اين شهر تا مدّتها مقام خود را به عنوان مركز مهم مطالعات اسلامي حفظ كرد و در اثناي نهضت ترجمه و انتقال خزاين علمي { اسلامي } عربي به غرب، در مركزيت آن قرار داشت. در اين شهر ريمون اوّل ( 1126 ـ 1151 ) رئيس اسقف هاي آن به ساخت مدرسه اي قاعده مند براي ترجمه مبادرت نمود. كه در آن برگزيدگاني از مترجمان درخشيدند كه بين سالهاي 1135 و 1284 ظاهر شدند و از نواحي مختلف اروپا دانشمندان به آنجا روي آوردند و از جزاير بريتانيا ميخائيل اسكوت Michael Scot و رابرت اهل چستر Robert of Chester به آنجا وارد شد. رابرت در سال 1145 براي اولين بار كتاب جبر خوارزمي را ترجمه كرد و در سال 1143 با هرمان Hermann براي پطرس محترم Venerable اولين ترجمه ي لاتيني قرآن كريم را تكميل كرد. در خود طليطله هم اولين مدرسه براي دروس شرقي در اروپا و آن در سال 1250 به منظور آماده ساختن مبلغان به جهت تبليغ در ميان مسلمانان و يهودي ها تاسيس گرديد.

اما ادوارد باثي كه گفته مي شود كه او نيز در اين زمان از اسپانيا ديدار كرده، از بزرگترين دانشمندان انگليسي قبل از راجر بيكن است و بعد از اين كه به صقليه و سوريه سفر كرد، در سال 1126 ميلادي جدولهاي نجومي مجريطي را كه مبتني بر جدولهاي خوارزمي و شامل جدول هاي سينوسهاي كمان در دايره بود، به لاتيني برگرداند.

همچنين به ترجمه ي برخي رساله هاي رياضي و نجومي پرداخت و بدين ترتيب پيشگام كاروان بزرگ مستعربان انگليسي گرديد.  اما ميخائيل اسكوت اسكاتلندي ( مرگ در حوالي 1236 م ) يكي از مترجمان فلسفه ي ابن رشد به لاتيني است. او پيش از آنكه منجم دربار فردريك دوم در صقليه شود، در اسپانيا تحصيل كرد و از ترجمه هاي او مي توان به كتاب « هيئت » در نجوم اثر بطروجي و كتاب ارسطو به نام De Coelo el Mundo با شرح ارسطو اشاره نمود. و در صقليه كتاب هاي ديگري را ترجمه و به فردريك تقديم كرد كه مهمترين آنها روايت ابن سينا از كتاب ارسطو در جانورشناسي ( علم حيوان ) بود. اما پركارترين دانشمندان طليطله در امر ترجمه و انتقال علوم اسلامي به اروپا، ژرار اهل كرمون متوفاي 1187 است كه در ميان ترجمه هاي او به لاتيني روايت فرغاني از كتاب بطلميوس موسوم به « المجسطي » و شرح فارابي بر ارسطو و اصول هندسه ي اقليدس و رساله هاي متفرقه ي ارسطو و جالينوس و بقراط موجود است كه جمعا بالغ بر هفتاد و يك كتاب عربي مي شود.

و چنانكه ديديم يهودي ها ـ چه آنانكه مسلمان شده و يا بر دين يهود باقي ماندند ـ  نقش مهمي در امر ترجمه ايفا نمودند. از اولين هاي آنان ابراهيم بن عزرا اهل طليطله ( متوفاي سال 1167 ) است كه از شارحين برجسته ي تورات مي باشد. وي در ستاره شناسي دو رساله از يك يهودي مشرقي ديگر به نام « ماشاء الله » [64]متوفاي سال 815 ترجمه كرد. همچنين شرح بيروني بر زيج خوارزمي را ترجمه نمود. و در آنجا دانشمندي به نام يوحنا اشبيلي ـ كه يك يهودي نصراني شده و معاصر ابن عزرا بود، ـ در حدود 1135 تا 1153 تحت رعايت ريموند رئيس اسقف هاي طليطله درخشيد و كتاب هايي در حساب و هيئت و ستاره شناسي و طب و فلسفه از فرغاني و ابي معشر و كندي و ابن جبيرول و غزالي ترجمه كرد. مهمترين اين كتابها « علم الهيئة » فرغاني است. برخي بر اين اعتقادند كه يوحنا اين كتاب ها را از عربي به زبان كاستيايي عاميانه ترجمه كرده و يكي از همكارانش آن را از زبان كاستيايي به لاتيني بر گردانده است.

و در پايان سده ي سيزدهم علم و فلسفه ي { اسلامي } عربي به اروپا متصل شد و اسپانيا وظيفه ي خود را به عنوان واسطه در اين عرصه به پايان رسانيد. راه تفكر از درهاي شمالي طليطله امتداد يافت و كوههاي پيرنه را قطع كرد. سپس مارپيچ به حركت خود ادامه داد تا به روفاس و  گردنه هاي آلپ رسيد و از آنجا به لورين و آلمان و  اروپاي مركزي نفوذ كرد. و با عبور از خليج به انگلستان رسيد. [65]

و از جمله شهرهاي جنوبي فرانسه كه در اين زمينه قابل يادآوري هستند، شهر مرسيه، همان جايي است كه ريموند به بر پايي صورت جدولهاي سيارات آسماني مبتني بر تجربه ي انجام شده در طليطله، اقدام كرد. در شهر تولوز ـ جايي كه هرمان در آنجا پرورش يافت ـ و در سال 1143 ترجمه ي المجريطي از كتاب بطلميوس Planisphoerium را به پايان رساند و شهر اربونه جايي كه ابراهيم بن عزرا در سال 1160 شرح بيروني بر جدولهاي خوارزمي را ترجمه كرد و شهر مونپليه در سده ي سيزدهم مهمترين مركز مطالعات طبي و نجومي در فرانسه گرديد. اما در شرق فرانسه، شهر كلوني Clony در سده ي دوازدهم و بعد از ساكن شدن جمع زيادي از راهبان اسپانيايي به دير مشهور آن، مركز مهمي براي انتشار علوم عربي { اسلامي } گرديد. در آنجا پطرس محترم Vernerable امر به اولين ترجمه ي قرآن كريم به زبان لاتيني داده و به نگارش رساله هايي در تعارض با اسلام مبادرت نمود. از نتايج داخل كردن علوم عربي در سده ي دهم به لورين اين كه آن منطقه در طول دو سده ي بعدي به مركز علمي مهمي تبديل گرديد و لياج Liege و گورزGorze و كولون Cologne و غيره از شهرهاي لورين مبدل به حاصلخيزترين محيط براي رشد علوم عربي { اسلامي } گرديدند. از لورين موج مطالعات عربي { اسلامي } به نواحي ديگر آلمان سرايت كرد و از آنجا به دست دانشمنداني كه در اراضي لورين تعليم و پرورش يافتند به انگلستان نورماندي منتقل شد. تبادل سفراء بين پادشاهان آلمان در شمال و پادشاهان مسلمان در اسپانيا بيشتر شد و فوايد ادبي و فكري آن عموميت يافت و در سال 953 « اتو » ي Otto بزرگ پادشاه آلمان يك راهب لوريني به نام يوحنا را به عنوان نماينده به قرطبه فرستاد كه مدّت سه سال در آنجا ماند و به احتمال زياد عربي را در آنجا آموخت و با كتاب هاي خطي علمي به ديار خود مراجعت نمود. بدين ترتيب مبادي علوم { اسلامي }عربي  اندلسي به سراسر اروپاي غربي نفوذ پيدا كرد.

صنايع گوناگون:

اعراب اندلس در بيشتر شاخه هاي فنون و علوم ـ ايجاد شده توسط مسلمانان ـ فعاليت داشتند و به پيشرفت آنها در كشورهاي ديگر كمك كردند. مدرسه ي هنر اندلسي در صنعت معادن [66]و هنر تزيين و كنده كاري و نقوش برجسته و جواهر سازي با طلا و نقره [67]و نقش حروف عربي سرآمد شده بود. قديمي ترين نمونه هاي آن، اثري است متعلق به هشام دوم ( 976 ـ 119 ) كه در كليساي بزرگ جبرونا نگهداري مي شود و به شكل صندوقي چوبي و پوشانده شده با صفحاتي از طلا و نقره و تزيين يافته با برگهاي گياه است كه با چكش به صورت متصل به هم ساخته شده و بر آن نوشته اي عربي است كه نام دو صنعتگر آن به اسامي بدر و طريف را مشخص ساخته و نشان مي دهد كه دستور ساخت آنرا حاجب الحكم دوم ( 961 ـ 976 ) به منظور هديه به وليعهد « هشام » داده است. و طليطله و اشبيليه در صنعت وسايل فلزي مانند كارد و تيغه ي شمشير و اسطرلاب شهرت داشتند. شمشيرهاي طليطله بعد از شمشيرهاي دمشقي بهترين و انعطاف پذيرترين شمشيرها به حساب مي آمدند. اما اسطرلاب عبارت است از يك وسيله ي نجومي كه يونانيان اختراع كردند و مسلمانان آنرا بهبود بخشيدند و در سده ي دهم به اروپا وارد كردند كه علاوه بر فايده ي تعيين ساعات نماز و موقعيت جغرافيايي مكّه، كاربرد مهمّي براي دريانوردان و منجمين داشت. در داستان خيّاط در شب بيست و نهم از « هزار و يك شب » خبري است از يك آرايشگر كنجكاو كه براي تعيين ساعت مناسب با اسطرلاب براي اصلاح سر، مشتريان خود را سرگردان مي كند. و اسطرلاب دقيق قطعه ي نفيسي از قطعات صنعتي به حساب مي آمد.

سفال:

صنعتگران فلز در اسلام به تزيين فلزات با لعاب شيشه اي تمايل نداشتند. اما به آب طلا كاري رنگي و پوشاندن سطح ظروف سفالي با آن توجه كرده و از زمان هاي گذشته در آن مهارت يافتند. والنسيا مركز اين صنعت اسلامي در غرب بود. مصنوعاتي كه از كوره هاي آن خارج مي شد، عاملي در پايه گذاري صنعت سفال در آنجا بود. و مي بينيم كه در سده ي پانزده اين نوع سفال اسلامي در مناطق شمالي حتي در هلند مورد تقليد قرار مي گرفت. و اين صنعت از اسپانيا به ايتاليا انتقال يافت. [68]

تأثير فرهنگ عربي در ظروف متاخر اسپانيايي به صورت نوشته هاي غير اصيل عربي و علامتهاي مسيحي ديده مي شود. سبك هنر اسلامي در اندلس در صنعت سفال و موزائيك با اشكال ديگري چون آجر رنگارنگ متمايز مي شود كه اين آجرها تا به امروز در اسپانيا و پرتغال رواج داشته و از اعراب اخذ شده است. [69]

و علاقمندان اين سفال در عصر حاضر نوع معروف به « مديخار » را ـ كه داراي جلاي فلزي است ـ عالي ترين نوع بعد از چيني به حساب مي آورند. طليطله و قرطبه از حوالي نيمه ي سده ي يازدهم به صنعت سفال بديع متمايز بودند. سپس قلعه ي ايوب [70]و مالقة به نوعي ويژه و مانسس در والنسيا پيشي گرفت.

منسوجات:

اعراب اندلس سهمي در ترقي دادن صنعت منسوجات نفيس داشتند. [71]اين صنعت ملت هاي عربي را در صف اوّل توليد كنندگان قماش و حرير در قرون وسطي قرار داد. اما در بافندگي سجّاده اسپانيا توانايي رقابت در بازارهاي شرقي خصوصا ايران را نداشت. و قرطبه مركز بافندگي بود و بنابر آنچه گفته شد در المريه چهار هزار و هشتصد دستگاه بافندگي وجود داشته است. [72] موصل قماشي به ايتاليا به نام خودش صادر مي كرد. [73]بغداد نيز به همان بازارها ابريشم هاي گرانقيمت به نام خود صادر مي كرد. [74] و پرده هاي حريري كه به وسيله ي آن جايگاه قربانگاه اكثر كليساهاي غربي پوشانده مي شد. غرناطه بعدها هم به همين صورت باقي ماند و مغازه هاي البسه در اروپا را با منسوجات ظريف موسوم به « غرنادين » مجهز كرد.

نظاير منسوجات شرقي با رنگ هاي درخشان و تصاوير هندسي و نباتي تا حدي مورد تقاضا، به صورت لباس رجال كليسا و پوشش آثار قديسين در آمده بود و جبّه هايي با آنها دوخته مي شد كه فرزندان طبقه ي اشرافي سلطنتي آنها را مي پوشيدند و چون واردات اينگونه مصنوعات زيباي ساخته شده در كشورهاي اسلامي به اروپا زياد شد، طراحان غربي اين صنعت را منبعي براي ثروت يافتند و به ايجاد كارگاههاي بافندگي در مراكز مختلف فرانسه و ايتاليا مبادرت نمودند. و شكي نيست كه از كارگران مسلمان نيز در اين كارگاه ها ي اروپايي استفاده شده است.

در صنعت فلز و زيورآلات و شيشه و سفال و ساختمان و غير از آنها در شاخه ها فن تزيين كار به همين منوال بوده است. و بدين ترتيب به منسوجات بين سده ي چهاردهم و شانزدهم مهر لباس اسلامي زده مي شد. واقعيت اين است كه بافندگي اروپايي ها از سده ي دوازدهم تعلق بيشتري به ساخته هاي اسلامي پيدا كردند و از اين زمان نمونه هاي بسياري را مي يابيم كه با تزييناتي بر گرفته از حروف و كلمات عربي و فاقد معني همراه بوده است. و بايد همچنين يادآور شويم كه صنعتگران شرقي در اسپانيا و صقليه در هنگام جلاي وطن از كشور هجرت نكردند، بلكه مدتهاي زيادي بعد از كمرنگ شدن اسلام هم در آن مناطق باقي ماندند. و از اينجا ائتلاف عناصر مسيحي و اسلامي در اشكال فن و هندسه ساختمان معروف به مدجن Mudejen  صورت پذيرفت و نشانه هاي اسلامي در اشكال هنر صقلي و در هندسه ي ساختمان در دوران طولاني نورماندي آشكار شد و صنعتگران مدجني به صنعت چوب و سفال و منسوجات تفوق يافتند. نجارهاي اسپانيايي تا امروز برخي الفاظ متعلق به سبكهاي آن صنعت را مي دانند كه بيشتر آنها از اصل عربي است.

صنعت عاج:

اما نوع تزييني ديگري كه نقاشان عرب اسپانيايي و رسّامهاي آن  در نقشهاي برجسته به آن متكي بودند، تابع نظام تزيين سطوح مستوي و غيره بود كه در انواع تعبير هنري بر كارهايشان سيطره داشت. و در سده ي دهم مكتبي در كنده كاري عاج در قرطبه پيدا شد و تعداد زيادي صندوقهاي زيبا و جعبه هايي كه كلا يا جزئي از آنها از عاج مزين به زيور بود، ساخته شده كه كنده كاري يا خاتمكاري يا برّاق شده بودند.

و از اين زينت برخي متكي به موضوعات تزييني گوناگون است كه بعضي مجالس نواختن آلات موسيقي و طرب يا مناظر شكار را نشان مي دهد و دربردارنده ي برخي حيوانات و پرندگان است. و از اين جعبه ها بيشتر براي قرار دادن زيورآلات يا چيزهاي خوشبو و عطر يا شيريني استفاده مي شد. از نوشته هاي منقوش بر آنها بر مي آيد كه غالباَ براي تقديم هديه دادن تهيّه مي شدند. و از بديعترين نمونه هاي اين هنر يك صندوق استوانه اي است كه در سال 353 هـ / 964 م ساخته شده است و نوشته ي منقوش بر مدار پوشش آن دلالت مي كند كه به امر خليفه حكم دوم به جهت هديه به همسرش ساخته شده است و در اطراف آن تصاوير برگ نخل و غزال و طاووس و پرندگان ديگر مشاهده مي شود.

موسيقي:

زرياب سنگ بناي فن موسيقي اسپانيايي را بنا نهاده است. او شاگرد مكتب موصلي بغدادي است. زرياب در سال 822 م وارد قرطبه شد و در سايه ي وسعت آگاهيش به موسيقي و اصواتي كه كسي غير از او آنها را نمي شناخت و مهارتش در علوم طبيعي و داشتن شخصيت جذاب و لطف معاشرت و ظرافت و ادب و حضور ذهن توانست رجل اجتماعي ممتازي گردد. زرياب در قرطبه در سايه ي توجه عبدالرحمن دوم مضراب عودي را از پرهاي عقاب به جاي مضراب چوبي اختراع كرد و در اين به جهت لطافت قشر پر و پاكي و سبكي آن براي انگشتان نوآوري نموده و به وترهاي عود، وتر پنجمي اضافه كرد  [75]و مدرسه اي بنا كرد كه به صورت مركز بزرگي براي موسيقي اندلسي درآمد كه در پي آن مدارس ديگري در اشبيليه، طليطله، والنسيا و غرناطه شكل گرفتند.

و ابوالقاسم عباس ابن فرناس ( متوفاي 888 ) در مرتبه ي بعد از زرياب قرار دارد و برتري بزرگي در داخل كردن موسيقي شرقي به اسپانيا و تعميم آن به او نسبت داده مي شود. و گفته مي شود كه او اولين كسي است كه در اندلس ساختن شيشه از سنگ را استخراج كرد و در خانه اش آلتي ساخت كه بيننده خيال مي كرد كه ستارگان و ابرها و برقها را مي بيند.

و ابن فرناس اولين مردي در تاريخ عرب است كه به روش عملي اقدام به پرواز كرد و وسيله ي او عبارت بود از ردايي از پر كه خود را با آن پوشاند و دو بال در آن قرار داد و گفته مي شود كه او در فضا مسافتي را پرواز كرد ولي در فرود آمدن به خوبي از عهده ي كار بر نيامد و پشتش آسيب ديد زيرا براي آن دمي تعبيه نكرده بود. [76]موسيقي نظري و تطبيقي كه زرياب و ابن فرناس داخل كردند، تنها فارسي و عربي بود و با گذشت ساليان اصول موسيقي يوناني و فيثاغورسي زماني كه كتابهاي يوناني مربوط به اين موضوع به عربي ترجمه شد، جاي آنرا گرفت. و گفته ي « ابن عبد ربّه » در تايف خود بنام « العقد » دلالت بر تسلط موسيقي و آواز بر قلبهاي اهل اندلس و برتري ايشان در اين زمينه دارد: [77]« آن هنري است كه مراد راههاست و چراگاه نفس و بهار قلب و جولانگاه آرزو و تسلّاي غمگين و مونس تنها و توشه ي سواره است ... با الحان خوبان به خير دنيا و آخرت اتصال پيدا مي شود. از آنجا كه آن مكارم اخلاق را از عمل به معروف و صله ي رحم و دوري كردن از اعراض و تجاوز از گناهان را بر مي انگيزد. و مرد با آن به خطايش گريه مي كند و قلبش از قساوت رقيق مي شود و متذكر نعمت هاي ملكوت مي شود و آنرا در ضميرش تمثيل مي كند. »

و به طور كلي مسلمانان غربي { اندلس } به فن آواز و طرب بيشتر از همكيشان شرقي خود تمايل داشتند و هنوز سده ي يازدهم به پايان نرسيده بود كه موسيقي اندلسي شهرت بغداد را در اين موضوع تحت الشعاع قرار داد. در اين مدت اشبيليه تحت حكومت بني عباد قرار گرفت كه مدت كوتاهي به قرطبه هم حكومت كردند، مركز موسيقي و آواز و غير آنها از اقسام لهو گرديد كه معمولا با سده هاي شكوفايي در مناطق اندلس مقارن مي باشد. معتمد العبادي ( 1068 – 1091 ) تنها شاعري الهام دهنده نبود بلكه خواندن و نواختن عود را نيز نيكو مي دانست و پايتخت بني عباد به صنعت وسايل موسيقي و صدور آن شهرت يافت.

و در اينجا رساله اي در موسيقي وجود دارد كه به ابن باجّه ( متوفاي 1138 ) فيلسوف عصر مرابطين بر مي گردد كه در اشبيليه و فاس شكوفا شد. آن رساله اكنون در دسترس نيست ولي در نزد اهل غرب از نظر قيمت و اهميت با رساله اي كه فارابي در شرق تاليف كرد، برابري مي نمود. در عهد موحدين فيلسوف ديگري به نام ابن سبعين ( متوفاي 1269 ) ظاهر شد كه درباره ي هماهنگي نغمه هاي موسيقي در كتاب خود به نام « كتاب الادوار المنسوب » بحث نموده است كه از آن كتاب نسخه ي منحصر به فردي در قاهره نگهداري مي شود. [78] و يك بار در مناظره اي كه بين ابن رشد و الرئيس ابي بكر بن زهر در حضور المنصور ( 1183 ـ 1199 ) سوّمين پادشاه موحدان در مورد تعيين برتري بين قرطبه و اشبيليه رخ داد، ابن رشد با اين سخنان در دفاع از قرطبه به ابن زهر پاسخ داد: « نمي دانم چه مي گويي اما جز اين نيست كه وقتي عالمي در اشبيليه فوت مي كند، اراده مي كنم كه كتابهاي او را كه براي فروش به قرطبه حمل مي شود خريداري كنم و اگر مطربي در قرطبه فوت مي كند، مي خواهم كه وسايل او را كه به اشبيليه حمل مي شود خريداري كنم. » [79]

و از اعراب موسيقي دانهايي در قصرهاي پادشاهان در كاستيا و آراگون درخشيدند و بسياري از اهل رقص و آواز عرب در جزيره بعد از سقوط غرناطه به دست اسپانيايي ها تا مدت هاي طولاني شناخته شده و همچنان به واسطه ي هنرشان اهالي اسپانيا و پرتقال را سرگرم خود مي كند.

و تحقيقات جديد ريبرا اشاره مي كند [80]به اين كه موسيقي ملي در اسپانيا و بلكه موسيقي سراسر جنوب غربي اروپا در سده ي سيزدهم و بعد از آن مانند روايات عشقي غنايي و تاريخي آن سرزمين ها منبعث از منبع اندلسي و نشأت يافته از خاستگاه عربي، فارسي، بيزانسي و يوناني است. و همانطور كه فلسفه و علوم رياضي و طب از كشورهاي يونان و روم به بيزانس و ايران و بغداد و سپس به اسپانيا و از آنجا به مناطق اروپا انتقال يافت، به همان صورت هم تعدادي از شاخه هاي نظري و عملي موسيقي انتقال يافتند و در واقع بسياري از وسايل ظاهر در تصاوير دقيق اسپانيايي و صورت بعضي اشخاص نوازنده در آنها بدون شك اصل اسلامي دارند. در گونه اي از تصاوير دقيق اسپانيايي، موسيقي دانان عرب در حال بازي كردن شطرنج [81]ديده مي شوند. و اولين توصيف اين لغت در زبان هاي اروپايي در زبان اسپانيايي در تاليف آلفونسوي دهم پادشاه كاستيا و ليون در سال 1252 م الي 1282 م وارد شده است و آلفونسوي دهم از بزرگترين مناديان علوم اسلامي در اسپانياي مسيحي بود و فضيلت اين مجموعه ي شعري باشكوه Cantigas de Santa Maria به او باز مي گردد كه از ديد ريبرا موسيقي آن متأثر از ريشه ي اندلسي اسلامي است. صرف نظر از مجموعه ي شعري فوق و آثار مربوط به هيئت كه توسط آلفونسو جمع آوري شده و به نام او شناخته مي شود، اين امپراطور مجموعه اي از قوانين را در كتابي جمع آوري كرد كه تاثيرات اسلامي در آن نمايان بوده و به عنوان اساسي براي قانونگذاري اسپانيايي گرديد.

قبلا اشاره شد كه شعر عربي در ظهور طبقه ي « تروبادور » تاثير داشته است كه ا نه فقط از حيث عاطفه و طبيعت، بلكه از حيث خود صورت و اشكالي كه شعر خود را در آنها مي سرودند، از خوانندگان عرب تقليد مي كردند. و برخي عناويني كه اين شعراي حرفه اي بر قطعات غنايي خود اطلاق مي كردند، ترجمه اي از عنوان هاي عربي بود. و احتمالا ادلارد باثي موسيقي را در پاريس آموخت، رساله ي خوارزمي در رياضيات را ترجمه كرد كه بخشي از آن در موسيقي است. و از اينرو، اين رساله از قديمي ترين رساله هايي است كه موسيقي عربي را به دنياي لاتين وارد كرد و در حوزه ي عرب از روزگار ادلارد باثي ـ در نيمه ي اوّل سده ي دوازدهم ـ رساله هاي يوناني مربوط به موسيقي ترجمه شده به عربي وجود داشت و تاليفات كندي و فارابي و ابن سينا و ابن باجّه را كه خود در اين فن وضع كرده بودند، مي شناختند.

پانوشت ها

 [1]صاعد ، ص 71.

 [2] صاعد ، ص 75

 [3] القطفي ، ص 57 ، مقايسه نماييد با: الخوارزمي ، مفاتيح العلوم : ص 35 .

 [4] منسوب به منطقه ي  بردوخه در شمال قرطبه.

 [5] ميخائيل اسكوت در سال 1217 آن را به زبان لاتيني ترجمه نمود و در سال 1259 به زبان عبري برگردانده گرديد.

 [6] امين معلوف: معجم الفلكي ( القاهرة : 1935 ) : ص 119.

[1][7] الخوارزمي: مفاتيح العلوم: ص 194.

[8] David E.Smith and Louis C. Karpinski,] The Hinda – Arabic Numerals ( Boston and London, ) 1911, pp.65 seq, Sotomin Gandz in Isis, vol. Xvi. ( 1931 ) pp. 393-424.

 [9] ابن هذيل « حلية الفرسان و اشعار الشجعان » . 1922 ـ او در سده ي چهاردهم زندگي مي نمود.

 [10] غافق شهر كوچكي در نزديكي قرطبه بود.

 [11] ابن ابي اصيبعة ج 2 ص 52. اخيراً نسخه ي مختصر شده اي از مورخ شهير ابن العبري تحت عنوان « منتخب كتاب جامع المفردات » با ترجمه ي انگليسي آن توسط ماكس مايروهوف و جورجي صبحي ( القاهرة 1932 ) منتشر شده است.

 [12] ابن خلدون: المقدمة ، ص 412.

 [13] ميخائيل الغزيري دانشمند لبناني اولين كسي است كه به كتاب ابن بلعوم اشاره دارد كه در كتابخانه ي اسكوربال نگهداري مي شود.

 [14] ابن ابي اصيبعة : ج2 ص 133، المقرّي: ج1 ، ص 934 ، الكتبي: ج 1 ، ص 261.

 [15] ابن البيطار : الجامع لمفردات الادوية و الاغذية 4 اجزاء ( بولاق 1291 )

 [16] ابن البيطار: مقنعة السائل عن المرض الهائل. ملر آن را ترجمه و منتشر نموده است. M. J. Miller, Sitzungsberichte der

 [17] منسوب به « الزهراء » منطقه اي مشهور در حومه ي قرطبه كه زادگاه وي بوده است.

 [18] ابن ابي اصيبعة : عيون الانباء: 2 ص 52.

 [19] نسخه ي آكسفورد شامل قسمي از متن عربي با ترجمه ي لاتيني است كه جان چينينگ Chinning بدان پرداخت. اما متن عربي آن به صورت كامل منتشر نشده است.

 [20] ابن ابي اصيبعة: عيون الانباء: 2 ص 47 محرك اين هديه رومانس بوده است.

 [21] ابن ابي اصيبعة: ج 2، ص 66 ـ 67.

 [22] ترجمه ي عبراني آن به زبان عاميانه برگردانده و سپس در سال 1280 ميلادي به لاتيني ترجمه شد.

[23] Mohamed Rihab in Archiv fUr Geschichte der Medizin Vol. Xix ( 1927 ) , pp. 68 – 123

 [24] به عنوان مثال رجوع نماييد به : المقرّي ج 1 ، ص 628 – 628، ابن خلكان: 2/ 375 ـ 376. { موشح گونه اي از اشعار اندلسي است كه در آن قافيه ي معيني رعايت نشده و شعر داراي قطعات جداگانه و قافيه هاي مشخص است. ـ مترجم }

 [25] ابن خلكان: 2 / 376 ـ 377 .

 [26] المقرّي: 1 / 899.

 [27] همان منبع: 1 / 463 ـ 943.

 [28] ترجمه ي بخش جراحي از آن به زبان لاتيني از يوحناي شرقي ( 1040- 1103 ) مي باشد كه يكي از شاگردان قسطنطين و از پزشكان سالرنو بود.

 [29]  الكل

 [30] انبيق

 [31] قليا

[32]  سنگ سرمه

 [33]  لوله هاي انبيق

 [34]  روي

 [35] سليمان بن يحيي بن جبيرول. صاعد الاندلسي: الطبقات: 89.

 [36]  نگاه كنيد به :

Miguel Asin, Abenmasarra y su escuela. Origenes de la fhlosofia hispano – musulmana Madrid. ( 1914 ).

 [37] اما كتاب او به نام « اصلاح الاخلاق » به توسط استفان س. ويز در نيويورك : 1901 ترجمه و منتشر شده است.

 [38] ابن ابي اصيبعة ج 2 ص 63 او ابن رشد ( متولد 1126 ) را شاگرد ابن باجّه مي داند.

 [39] ابن باجة : تدبير المتوحد: دارالنهار، بيروت 1975.

 [40] ابن خلكان: ج 2 ، ص 372. 

[1][41] ابن طفيل » در ابن ابي اصيبعة ج 2 ، ص 78، مقايسه شود با ابن ابي زرع، ج 1، ص 135،« ابن خلكان: ج 3، ص 467.

 [42] يعني عقل انساني يي كه از عقل الهي نشات گرفته است.

 [43] اين ترجمه به همراه متن عربي آن به توسط محقق آن ادوارد پوكوك بزرگ منتشر شده است.

 [44] ابن ابي اصيبعه: ج 2 ص 76- 77، ابن ابي زرع: ج 1 ، ص 135، ابن خلكان: ج 3 ص 467.

 [45] آن را موريس بوييج در بيروت به سال 1930 به چاپ رسانيده است.

 [46] مراجعه شود فهرست كامل آن در كتاب: Ernest Renan. Averros el l,averroIsm, 2 nd ed ( Paris, 1861 ) . pp. 58 _ 79. Sarton, Introduction, vol. Ii, pp. 61 _ 356.

 [47]  مراجعه شود به « تلخيص كتاب المقولات » و آن كايدل است، نام خلاصه ي كتاب « المقولات » از ارسطو است كه آنرا موريس بوييج در بيروت 1932 منتشر نموده است.

 [48]  اطلاعات مربوط به اين زير نويس در كتاب دكتر قصي الحسين در صفحه ي 362 موجود نيست.

 [49]  اين نظر با توجه به استمرار سنّت هاي فلسفه ي اسلامي در ايران و به ويژه سنّت صدرايي نادرست مي باشد. ( مترجم )

 [50] به تدريج و در طي هشتصد سال از ولادتش در گستره ي جهان متمدن نمايان گرديد.

 [51]  القطفي: انباء العلماء باخبار الحكماء : 318 ـ 319

 [52]  عيون الانباء: 2 ص 117.

 [53] به حروف عبراني منتشر و توسط سالمون منك به فرانسه ترجمه شده است.

Salomon Munk. 3 Vol ( Paris, 1856 ) 66

 [54]  ابن جوزي « مرآة الزمان » آن را جويت منتشر نموده است. ( شيكاگو 1907 ) ص 487، المقرّي: ج1، ص 567، الكتبي: ج 2 ص 301، الشعراني « اليواقيت و الجواهر » ( القاهرة 1905 ) ص 8.

[1][55] مراجعه كنيد به: حاجي خليفة ج 3، ص 87 به بعد.

Garra de Vaux in Journal asiatique. Boi XIX ( 1982 ) PP. 63 _ 64.

 [56]  ج 2، ص 357 ـ 375.

 [57] و البته اين تقدّم نه براي او و نه دانته فضلي به وجود نمي آورد. ( م )

 [58]  المقرّي: ج 1 ص 569 به بعد.

 [59]  ابن عربي « ترجمان الاشواق » نكلسون آن را ترجمه ئ منتشر نموده است: ( ليدن 1911 ) ص 19، 67.

 [60] ابن جلال الدين رومي از بزرگترين شاعران متصوفه است كه پس از سي سال از وفات ابن عربي درگذشته و از طريق يكي از شاگردان ابن عربي با او در ارتباط بوده است.

 [61] اسين معتقد است كه تصوف اسلامي يي كه ابن عربي به وجود آورد سنتي آگاهانه براي تصوف نصراني در ميان راهبان بوده است. نگاه كنيد به:

Asin, El Islam cristianizado ( Madrid ), 1931.

[1][62]  كه منتشر نشده است. نگاه كنيد به:

M. Amari, Biblioteca Arabo – Sieula ( Leipzig, 1855 ) . pp. 240 _ 274.

 [63]  الكتبي: فوات الوفيات: 1 ص 316.

 [64]  در « الفهرست » از او ياد شده است, ص 273.

 [65]  اولين كتاب طبع شده در انگلستان  William Cax ton, The Dictes and Sayengis of the philosophers estminster 1477 )   بر اساس كتابي عربي بنام « مختار الحكم و محاسن الكلم » تاليف امير سوري مصري معروف به ابي الوفاء مبشر بن فاتك مي باشد كه در نيمه ي سده ي پازدهم درخشيده است.

 [66] و در اسپانيايي alhaja يعني جوهرة ( سنگ قيمتي و گوهر ) كه محرف از الحاجة عربي است ناميده مي شود.

 [67]  غالبا در اروپا صناعتي دمشقي شناخته مي شود.

 [68] زيرا نام اسپانيايي اين سفال در اسپانيايي « ازليخو » از « الزيخي » عربي اخذ شده است. نگاه كنيد به: المقرّي: ج 1، ص 189.

 [69]  الادريسي « صفة المغرب » ( ليدن ) ص 189.

 [70] اطلاعات مربوط به اين زير نويس در كتاب دكتر قصي الحسين در صفحه ي 371 موجود نيست.

 [71] ابن حوقل: صورة الارض، ص 79.

 [72]  المقرّي: 1 / 102.

 [73] مسولينا mussolina به ايتاليايي و از آن جمله واژه ي مرلن mustin به انگليسي است.

 [74]  « بلدكو » baladacci به ايتاليايي و بلدكن baldachen در انگليسي به معناي قبّه ي حريري است.

 [75]  المقرّي: نفح الطيب، 2 ص 76 ـ 87.

 [76]  همان منبع، ص 254.

 [77] العقد: ج 3 ص 225 ـ 226.

 [78] احمد تيمور در « الهلال » ج 28 ( 1919 ) ص 214.

 [79]  المقرّي: ج 1، ص 98، 302.

 [80] Ribera, Historia de la musica drabe medieval y su influencia en la espanol ( Madri, 1927 ), Musie In aneient Arabia and Spain… tr. And abr. Eleanor Hague and Marion LEFFINGWELL Standford University ) ( 1929, eh xiii. Disertationes, vol. Ii , pp. 173 _ 174.

 [81]  واژه ي شطرنج از طريق زبان فارسي از سنسكريت به عاريت گرفته شده است. و بعيد نيست كه بازي با برگ نيز در اصل عربي و يا به واسطه ي اعراب وارد اروپا شده باشند.